بسم الله
امروز که فقط یکی دو روز است ماه خدا رو ترک کردیم به وضوح فراقش را حس میکنم. نه اینکه بگویم خبری شده، نه، فقط اینکه می گویند مهمانی، آدم وقتی میفهمد، که از مهمانی بر می گردد وبه خود می آید...
... بگذریم
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟
ابر دل تنگم اگر سخت نبارم چه کنم؟
نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟
ازازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل تبارم چه کنم؟
من کز این فاصله غارت شده چشم توام
گر به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
یک غزل هم دارد که گفته بود بیت آخرش را روی مزارش حک کنند:
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشهگیری كردم از آوازهای رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
كوهی از اندوه و ناكامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریكی شدم
تیر آخر بر جگر از چله بادم رسید
شب خرابم كرد اما چشمهای روشنت
باردیگر هم به داد ظلمتآبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا كه میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ كس داد من از فریاد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید