بسم الله
چند ماهي بود که ساکت بودم و چیزی آپ نمی کردم، یکي از دلايلش اين بود که اگر مي خواستم بنويسم، حرفام توي يک کتاب هم جمع نمي شد. همينطور نمي دونستم اگه بخوام حرفي بزنم و چيزي بنويسم، از کجا بايد شروع کنم. از طرفي احساس مي کنم اين روزا ديگه فکرم گنجايش درگيري هاي مختلفو نداره. به همين خاطر فکر کردم شايد اگه ذهنمو به اشتراک* بذارم بهتر بتونم با خودم کنار بيام و از طرفي هم شايد اصلا از اول ساختار ذهنمو ساختم. شايد اينجوري زودتر به زندگي برگردم.
داستان از اونجا شروع مي شه که هميشه فکر مي کردم افکارم اينقدر از استحکام برخوردارند که حوادث و اتفاقات نمی تونه گزندي بهشون وارد کنه. اين من هستم که افکارمو با دانسته ها، مشاهدات و تجربه هام شکل مي دم. البته هميشه هم همينطوري بود. من آدمي نبودم که هيچ اتفاقي بتونه افکارمو تحت شعاع قرار بده. نمي خوام بگم آدم، تحت تأثير اتفاقات و کسب تجربه ها نبايد ديدگاهاش تعدیل بشه؛ بلکه منظورم غلبه حوادث بر ديدگاههاست، که فکرشو نمي کردم در مورد من اتفاق بيفته ... اتفاق هايي که با اين ابعاد زندگي مارو دربرمي گيرند، اگه مدتشون هم نسبتا طولاني بشه، اون وقته که يه جنگ درست و حسابي بين اون اتفاقها و ذهنيت هاي ما در مي گيره.
حالا بعضيا ادعا مي کنن در مقابل وقايع ناگوارجدي، خم به ابروشون نميارن! اينا به جز عده معدودي، يا در عنوان کردن وقايعي که براشون اتفاق افتاده، گنده گويي! مي کنن يا اينکه از اساس، ذهنيتهاي شکل گرفته اي نداشته اند. ولي اگه حوادث ناگوار يه حمله تمام عيار رو شکل بدن، کمترين اثر وضعيش اينه که ديدگاه هاي آدم رو زير و رو مي کنه. حالا اگه آدم بلند شه و به کمک دستگاه فکري و بنيان هاي اعتقاديش، خودشو جمع و جور کنه خيلي محکم تر از قبل شده.
فرض کن درختي در مقابل طوفان قرار بگيره؛ طوفان اگه طوفان باشه! از برگا و شاخه ها چيزي نمي زاره. حتي تنه رو هم ممکنه خم کنه؛ آدم مثله اون درخته که شاخه و برگ و تنه و ريشه داره. ولي تا وقتي ريشه ت توي خاکه، خيالت مي تونه راحت باشه که بعد از طوفان بتوني دوباره شروع کني و شاخ و برگاي جديد پيدا کني. يه روزايي همه حواسم به شاخ و برگام بود؛ به شاخه هاي لطيف و گاهي ضخيم که جلوي چشمم شکستن. داشتم جلوي چشمم هر روز مي ديدم که به قول نيما :
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب،
ای دریغا به برم می شکند...
اما اين روزا ديگه بي خيال شاخ و برگاي طوفان زده شدم. فقط ريشه مونده برام. محکم چسبيده مش.
* معادل فارسي کلمه Share
پ-ن : بعداً ميگم چه جور حوادثي تونستن اين بلا رو سرم بيارن! پس اونايي که نمي دونن تا اون موقع با عجله قضاوت نکنن!