تبليغاتX
طرلان
طرلان
شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...
نگاه (5) - کاپشن
بسم‌الله

پدرام یه بار می‌گفت: « کاپشنم گم شد. يادم افتاد مدتيه که اون يه کم پولي رو که هرروز مي‌ندازم تو صندوق صدقات، ديگه نمي‌ندازم؛ يا يه در ميون مي‌ندازم. دوباره شروع کردم به منظم دادنش. زنگ زدن گفتن کاپشنتو يکي از بچه ها اشتباهي برده بود.»

پ‌ن1- به رسم همه سال‌های پیش، برای عزاداری تاسوعا و عاشورا رفتیم صنعتی. همه خاطراتش مثله فیلم اومد رد شد و رفت... دوست داشتم یه بار این فیلم و همه ناگفته‌های سال‌های 78 تا 83 صنعتی رو یه جایی بگم. شاید اینجا
پ‌ن2- من غلام قمر هاشمی‌ام

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط مهدی  |