- سلام، نمیدونم چهجوری بگم؛ بچهها گفتن حتماً بهتون زنگ بزنم. ما داریم میریم خونهی... چی بگم؛ ببینید ما داریم میریم خونهی مجتبا.
- واسهی چی؟
- دیروز ظهر خودشو دار زده.
... دستم خشک شد. هیچی نمیشنیدم. بدون بغض، دارم اشک میریزم. اونورِ خط، خانم محمدی میگه الو الو و قطع میکنه. دوباره بهش زنگ میزنم و آدرسو میگیرم. تو ماشین تمام خاطرات مجتبا داره از جلوی چشمم رد میشه. میرسم انجمن. قلبم داره میاد تو دهنم. آنیتا، خانم محمدی، خانم بناساز و آقای حافظ و ... تو دفترن. با خانم محمدی و آقای حافظ و راضیه و قدرت و چن تای دیگه از بچهها میریم خونهی مجتبا. تو راه، خانم محمدی و قدرت برام تعریف میکنن که چی شده. همش دارم به این فک میکنم که کاش من جای مجتبا رفته بودم. واقعاً مجتبا رو خیلی با ارزشتر از خودم میدونستم. فقط داشتم به این فک میکردم که چرا مجتبا باید بره و من باشم؟ مجتبا از اونایی بود که مطمئن بودم آدم مهم و موثری میشه. یه بار ازش پرسیدم میخوای چیکاره شی؟ گفت میخوام ریاضیدان شم؛ همون موقه که آنیتا گفت میخواد بازیگر شه. مهربونیش، مردونگیش، محبت بیدریغش، هوش خیلی بالا و علاقهش به یادگیری و آگاهی، تعهدش نسبت به خونواده و اطرافیانش، از مجتبا نوجوونی منحصر بهفرد ساخته بود. مجتبی کسی بود که دلم خوش بود یه روزی آدم مهمی میشه و اون موقه من افتخار میکنم که وقتی بچه بوده، معلمش بودم. میرسیم خونهشون؛ چن تا اتاق از یه انبار موکت. تاریک و نمور و قدیمی. فاتحهای میخونیم و برمیگردیم. وقتی میرسم انجمن، فرخنده که به پهنای صورتش اشک میریزه و هق هق گریه میکنه، میاد سمتِ من. میگه: آقا دیدین ما رو تنها گذاشت و رفت؟ آنیتا و نبیلا و راضیه هم میان. دیگه نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. همراه بچهها گریه میکنم. و بچهها چه روضهخونای خوبیَن... . میگفتن روز سهشنبه نزدیک ظهر اومده انجمن و از بچهها خدافظی کرده. بچهها گفتن کجا میری؟ گفته میخوام برم یه جای خوب. به مختار گفته برام قرآن بخون... 3-2 ساعت بعد پدرش وقتی میره توی یکی از انبارای موکتی که مجتبا توش کارمیکرده، میبینه که خودشو با حوله، دار زده... . حسابی که گریه کردیم، میشینیم وسط حیات. بچهها هم میان. یه کم از خاطرههاش میگیم و شیطونیاش. به آنیتا میگم یادته کلکل تو و مجتبا، اعصاب واسه من نمیذاش؟ و آنیتای عزیزم دوباره بغض میکنه و بلند میشه میره. خانم جعفری میاد و حرفایی میزنه که دوباره داغم تازه میشه. گفت اگه من شنیده بودم خدافظی کرده، مطمئن بودم میره خودشو میکشه ...
