بسمالله
هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه گذارت کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا نگه دارد
پن- با سرویس Transliteration گوگل، پینگیلیش نوشتن ممنوع !

" شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است
که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا
شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای
ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم
تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم
میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.به اين ترتيب شهريار
کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت
کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است.
برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل
من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست
همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست
خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
قطعهای از شازده کوچولو ترجمه شاملو
بسم الله

یه بار اینجا راجه به مصیبتهایی که ذهن و روح و دیدگاههای آدمو شخم میزنه، حرف زدم. اومدم تو ادامهش بگم که در مواجهه با اونجور مسائل و اتفاقات، دو حالت اتفاق میفته: یا تو جا میزنی و میشی یه آدمه دیگه، که همه اصول و اعتقادات و دیدگاهاشو از دست میده یا اینکه نه، تو با چنگ و دندون ذهنیتای درست و بنیادیتو نگه میداری و بقیه دیدگاهات هم تعدیل و بازتولید میشن. توی حالت دوم که به نظر میاد بهتره، نباید انتظار داشته باشی این آدم ذهن و روح مرتب و رفرش و صددرصد بانشاطي براش مونده باشه. به هر حال روح و روانش یه سری آسیب، هر چند جزئی میبینه. مثلاً کوه به چی معروفه؟ به استقامت و پایداری و محکم بودن. این که کوه با گذشت هزاران سال، هنوز هست، مهمه؛ وگرنه همهمون توی جغرافیا خوندیم که کوه ها در اثر آب و باد و باران، دچار فرسایش و تغییر شکل می شن!
پن- شايد واسه همینه که معتقدم آدمی که خیلی رو خطکش راه میره و هیچ عیب و ایرادی توی تفکرات و رفتارش نمیبینه، حتماً یه جای کارش میلنگه!
پدرام ميگفت : «چارشنبه بهم خبردادن که فلان ماه، فلان قدر حقوق اضافه گرفتي و پس ندادي و به همين دليل، اين ماه از حقوقت فلان قدر کم ميشه. من هم انکار کردم. ولي جانشين مديرعامل، از اسناد ميگفت. ازش خواستم تحقيق بيشتري کنه و اون بعد از تحقيقاتش گفت: تو اين پولو گرفتي و پس ندادي. انتظار داشتم صحبتهاي من، ارزش بيشتري از اسناد داشته باشه و وقتي ديدم اينطوري نيس، عصبي شدم و به جانشين که مرد مسنيه، گفتم مثله اينکه شما نميفهميد. اون هم خيلي بهش برخورد و گفت برو با مديرعامل حلش کن. 5-4 روز استرس و بگو مگوهاي زياد، نتيجه اين تقابل بود.» پدرام گفت : «وقتي پيش خودم يه بار ماجرا رو مرور کردم، خيلي چيزا فهميدم:
1- عصبانيشدنِ من، عمدتاً به خاطر طعمِ تلخِ "ضررکردن" بود. من تابحال همچين ضرري نکرده بودم و اولين تجربهي ضرر، کنترل اعصابمو از دستم خارج کرد.
2- يادگرفتم تو دادوستدهاي مالي، همه چيزو ثبت کنم و رسيد بگيرم؛ حتي از رفيقم. فهميدم من با افراد دوستم، نه با حافظهشون!
3- يادگرفتم در مقابل اتفاقاتي که تابحال با امثال اونا روبرو نشدم، به جاي مقاومت و مقابله در مقابل اون اتفاقا، مديريتشون کنم و بفهممشون؛ چون ممکنه توانايي مقابله رو نداشته باشم و کنترل خودمو از دست بدم. همچنين فرصت فهم اون اتفاق رو از خودم بگيرم يا ممکنه هزينه اين فهم رو خيلي بالا ببرم و يا زمانشو به تأخير بندازم.
4- فهميدم امثال من در مشورتهاي حياتيِ زندگيشون، خيلي بايد احتياط کنن. چون ما ناخودآگاه، ذهن مشاورامونو ميسازيم تا حرفي رو که دوست داريم از دهنشون بشنويم و در حقيقت تأييد بگيريم. و بعد که ديديم همه تأييدمون ميکنن، دست به کارهاي متهورانه ميزنيم.»
پدرام یه بار میگفت: « کاپشنم گم شد. يادم افتاد مدتيه که اون يه کم پولي رو که هرروز ميندازم تو صندوق صدقات، ديگه نميندازم؛ يا يه در ميون ميندازم. دوباره شروع کردم به منظم دادنش. زنگ زدن گفتن کاپشنتو يکي از بچه ها اشتباهي برده بود.»
پن1- به رسم همه سالهای پیش، برای عزاداری تاسوعا و عاشورا رفتیم صنعتی. همه خاطراتش مثله فیلم اومد رد شد و رفت... دوست داشتم یه بار این فیلم و همه ناگفتههای سالهای 78 تا 83 صنعتی رو یه جایی بگم. شاید اینجا
پن2- من غلام قمر هاشمیام
بسم الله
من فک میکردم بعد از اینکه با عقل و تجربهای که دارم، جوانب مختلف یه کارو سنجیدم و با توکل به خدا (واقعی و عمیق) تصمیمی گرفتم، اون کار ختم به خیر میشه. دریغ که گاهی لااقل از نظر عقلِ ناقص ما و حسب ظاهر، اصلاً همچین اتفاقی نمیفته و اتفاقاً بهباد میری!
پن1- یاد شام غریبان افتادم
پن2- ظهر بود ...
بسمالله

اگه یادتون باشه قبلن اینجا از ناصر نقل قول کردم. شاید وقتش باشه که با ناصر بیشتر آشنا شین. ناصر سالها پیش به دلایلی، تنها با 200 دلار و بدون هیچی، از ایران میره و توی این مدتی که ایران نبوده، خیلی از جاهای دنیا رو میبینه. حُسن مشاهدات و تجربیات ناصر به منحصر بفرد بودنشونه. شاید به این دلیل که جهانگردیه ناصر، بیشتر به حرف زدن و حشر! و نشر با آدما گذشته تا به بازدید از مناظر طبیعی و مصنوعی. ناصر یه بار میگفت: وقتی تبت بوده، از یکی شنیده که بودا میگه : جبر امروز، حاصل اختیار و انتخاب دیروزِ ماست. گاهی ما خواستهای رو به صورت دعا یا آرزو، مطرح میکنیم که ممکنه سالها بعد برآورده بشه؛ زمانی که دیگه ما اون آرزو رو از یاد بردیم! بنابراین بیا آرزوها و خواستههامونو بنویسیم. اینجوری شاید به خدا خوشبینتر بشیم!
بسمالله
بدون دو چیز، اگرچه زندهای، ولی زندگی نمیکنی؛
یکی کتابی برای خوندن و دیگری عیبی در خودت، برای اصلاحکردن.
پن- چه عکسایی میگیره این احسان . . .
معمولاْ یا "مشترک موردنظر، در دسترس نمیباشد" یا "مشترک در دسترس، موردنظر نمیباشد!"
کدوم بهتره؟
اینکه خوب باشی ولی مردم فک کنن بدی،
یا اینکه بد باشی ولی مردم راجع به تو فکرای خوب بکنن؟
پن۱- یه نفر میخواست تو دنیای مدرن سری تو سرا دربیاره که نشد!
پن۲- کسی میدونه چطوری میشه تو توییتر عضو شد؟

به نظر من آدما دو دسته ن، آدمایی که قبل از ۷ صبح میرن سر کار و آدمایی که بعد از ۷ صبح میرن سرکار!
اونایی که قبل از ۷ صبح میرن سرکار، اغلب اهل متن هستن تا حاشیه. کم حرف تر از بقیه و اغلب کارگر و کم درآمد هستن، بیشتر از وسائط نقلیه عمومی استفاده می کنن، وقتی صبح دارن میرن سرکار، توی مترو یا اتوبوس کمتر با هم حرف میزنن، به جاش اگه بتونن میخوابن. شبا هم زود میخوابن، و به طور کلی برنامه روزانه و حتی محتوای کارای روزانه شون با اونایی که بعد از ۷ میرن سر کار، فرق می کنه! اما آدمایی که بعد از ۷ صبح میرن سرکار، اغلب اهل حاشیه هستن تا متن، برای رفتن سر کار از تاکسی یا آژانس یا دربست استفاده می کنن، تو تاکسی هی غر می زنن، بیشتر مدیرا از همین آدما هستن! همچنین بیشتر اهل کارفکری (حرف زدن!) هستن تا کار یدی (به درد بخور!). این فرضیه فعلاْ تو تهران جواب داده تو شهرستان های دیگه مردم همه ساعت ۸ می رن سر کار!![]()
پ ن ۱- پروفایلمان را هم در وبلاگ گذاشتیم تا همه بدانند، بلاگفا هیچی از ۳۶۰ کم نداره! از این پس همگان می توانند پروفایل مهدی را زیر عکس وبلاگ و در میان تعداد معتنابهی ستاره! ببینند.
پ ن ۲- بادبادک باز رو مدتی پیش دیدم. فیلمی که از روی رمانی با همین عنوان از خالد حسین، نویسنده افغان ساخته شده. از اونجا که چند ساله که با مردم افغان ارتباط نزدیک دارم، فکر می کنم حق مطلبو راجع به این جماعت بیان کرده بود. بازی خوب همایون ارشادی هم منو یاد درخت گلابی و اولین بازی گلشیفته فراهانی و پریوش عزیز و خاطرات نوجوانی و ... انداخت. جمله ها و دیالوگای عمیق، لطیف و گاهی ادبی - مثل مردمش- از زبان شخصیت های مختلف فیلم می شنوی. مثل این : ”کسی که وجدان ندارد، معرفت ندارد، درد و رنجی هم ندارد!” تصاویر فضاهای سنتی افغانستان با موسیقی و آواز سامی یوسف ترکیب شرقی فوق العاده ای ساخته. اینجا می تونین فیلم بادبادک باز رو دانلود کنین. اگه می خواین راجع به کتاب بادبادک باز هم بدونین می تونین اینجا پیداش کنین. از اینجا هم می تونین متن کتاب رو دانلود کنین.
پ ن ۳- این روزا گرفتار نمایشگاهیم. روزای خوب نمایشگاه و دیدن آدمای آشنا و غریبه. پارسال یه چیزه دیگه بود. مخصوصاْ که رتبه هم آوردیم. اگه خواستین پیدام کنین، تا ۲ آذر بیایین مصلی، انتهای نمایشگاه مطبوعات، روبروی غرفه سیما فیلم غرفه سپیده دانایی. منتظرتونم