بسمالله
ظاهراً سال 87 هم با همه گند و گ...ش، داره شرشو کم ميکنه. قطعاً واسه هرکي يه جوري بوده؛ براي بعضيا سرآغاز خوشبختي و براي بعضيا هم هموني که اول گفتم. نميشه صفر و صد نگاه کرد؛ واسه بعضيا هم يه سال مثل سالاي قبل. نميدونم ولي گاهي اصلاً نميتونم معنيه "گهي زين به پشت و گهي پشتِ زين" رو بفهمم؛ گاهي پريود زمانيِ زين به پشت بودن اونقدر طولاني ميشه که پشت زين بودنو در مورد خودت منتفي ميدوني!
پن1- در مورد پست مثبت هيژده قبلي، ايشالا بعد از عيد قسمت دومشه مينويسم.
پن2- ميگن گاهي طناب در آستانه پارگي قرار ميگيره، تا تو امتحان بشي؛ ولي پاره نميشه. کمي آنطرفتر از آستانه پارگيام!تورا که میشنوی طاقت شنیدن نیست
مرا که میطلبم خود چگونه باشد حال

آقای علی اکبر داداش زاده (استاد سنتورِ من) در کنار آقای علیرضا قربانی
بسمالله
ماه اسفند واسه من محبوبترین ماه ساله. بهترین هفتهی سال هم، هفته آخرِ اسفند. حیف که زود تموم میشه و یه دفعه عید میاد. یه جورایی تو این ماه یاد فرهاد میفتم... به خاطر بوی عیدیش:
بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینها زمستونو سر میکنم
با اینها خستگیمو در میکنم!
پن- یه شعر جدید از علی بداغی :
کسی را عشق اگر لایق بداند
به امواج جنون در میکشاند
و نامش را -زلیخا را که دیدی!-
کنار نام یوسف مینشاند
با رضا که اخيراً سردبير همشهري محله منطقه 10شده، رفته بوديم محله خوش و هاشمي. ميخواست براي همشهري عکس بگيره. ميگف تقاطع خوش و هاشمي تا چنتا مغازه داخل خيابون خوش، مشروبفروشي بوده؛ واسه همين هم اسمش خيابون خوش! شده. يه کوچه داخل خوش بود به نام جواني -الان هم اسمش همينه- ميگن آپارتماني که نبش اين کوچهس، مال يه خانومي به نام جواني بوده. اين خانوم، يه سري دخترو جمع کرده و ...خونه راه انداخته بوده. بعد رفتيم خيابون سلمان فارسي. تو اين خيابون ساختمان مجلل کاخ مرکزي جوانان سابق قرارداره. داستان اين کاخ جوانان مفصله. من نتونستم عکس يا اطلاعات مختصر و مفيدي گير بيارم. ولي همينقدر شنيدم که مرکزيت فرهنگي و هنري جووناي اون روزا بوده و به طور مثال شُهره و ابي اولين کنسرتاشونو اونجا برگزار کردن. خيلي از سينماگرها و بازيگران تئاترامروز، مثل پرويز پرستويي و ... کارشونو از اونجا شروع کردن. البته اين مکان! جايگاه ويژهاي هم در زمينه سـ.ـکس داشته که بماند ...
پن1- ميگن يه جوون به نام دلخواسته، تو بحبوحه انقلاب کاخ جوانانو آتيش زده. ساواک هم همون موقهها شهيدش کردن. اسم يکي از کوچههاي محل هم شده شهيد دلخواسته.
پن2- کاخ جوانان سابق ظاهراً تبديل شده به يه کانون فرهنگي. فعاليتهاي اين کانون منحصر به آموزش قرآنه كه اون هم رونقي نداره. نه به اون شوريه شور ...
بسمالله

سال 80 که رفته بودم عمره دانشجويي، قبل از نماز مغرب، توي صفوف نماز مسجدالحرام نشسته بودم و 30-20 متر بيشتر با کعبه فاصله نداشتم؛ که متوجه شدم بغل دستيم اهل ترکيهس. شغلش خياطي بود. باب صحبتو باهاش باز کردم و حرف زديم و حرف زديم. از اوضاع ترکيه گفت تا علاقهش به خاتمي. آدم معتقدي بود و دلش براي اسلام ميسوخت. ميگفت همه ما اميدواريم يه روزي برسه که رجب طيب اردوغان به قدرت برسه. خيلي ازش تغريف کرد. اون زمان يادم نيس نخستوزير وقت ترکيه کي بود؛ ولي يادمه هيچ اسمي از اردوغان نشنيده بودم. بعد که برگشتم ايران، تا يکي دوسال اسمِ اردوغانو نشنيدم و ديگه فراموشش کردم. تا اينکه طيشون به قدرت رسيد و من با شنيدن اسمش، بلافاصله ياد اون دوست ترک افتادم. اين روزا هم که همه از برخورد اردوغان با شيمون پرز توي اجلاس داووس ميگن، يهو ياد حرفاي اون دوست ترک افتادم...
پن1- تو ايران يه عده هستن که از اين جور برخوردا با عنوان برخوردهاي چيپ و غير ديپلماتيک! يادميکنن. مثل پرتاب کفش توسط الزيدي به سمت بوش!
پن2- وقتي يادم ميفته اروپائيا چه نازي ميکردن واسه ترکيه که وارد اتحاديه اروپا بکننش يا نه، خندهم ميگيره!
پن3- رقيه يه پست جالب از آندره ژيد گذاشته. به نظرم خيلي زيباست.
پن4- چه شعراي خوبي ميگه اين زينب اميرخاني.
رفته بوديم مجموعه آسمان ري، واسهي تست هواپيمايي که بچهها سالها روش کارکردهبودن. درحين تست، يکي از بچهها با سر رفت توي بال و قسمتي از بال خورد شد! و تست به بادرفت. خيلي حالگيري شد. حالا توي اين هيروبيري، يکي از بچهها، رفتهبود سوار گلايدر* شه. اونقدر با هيجان، تعريف کرد که جوگيرشدم برم سوارشم. خوبيش اينه که با اينکه آدم محافظهکاري هستم، از ترس و هيجان استقبال ميکنم! اين گلايدر دو تا کابين داشت که با کابل (وينچ) روي باند کشيده ميشد تا ليفت* لازم براي بلند شدنش تأمينشه. بعد که هواپيما حدود 600 پا (حدود 200 متر) ارتفاع گرفت، وينچ جدا ميشد و هواپيما اصطلاحاً گلايد ميکرد. خلبان با اين هواپيما تا 90-80 درجه نسبت به افق زاويه ميگرفت (بنک* ميکرد) و در حدود دو الي سه جي (g)* شتاب تحمل میکرد. با اين گلايدر دايو* (شیرجه) رو هم تجربه ميکني و وقتي هواپيما جي ميکشه، ميتوني شتابِ جي رو با دندونات که به فکّت فشار ميآورن، درک کني. وقتي بنک 90 درجه ميزني و ميتواني زمين وسيع و دشت ورامين رو از کاناپي* ببيني، لذتي ميبري که هيچ وقت و هيچ جاي ديگه نميتونستي تجربهاش کني. دو بار سوار شدم و تو دفعه دوم خلبان اجازه داد چند دقيقهاي مثل آموزش رانندگيا! استيک* دست خودم باشه. لذت اين پرواز منحصر بفرد خيلي ارزونه و به شدت ميرزه. عکسا روعکاس محترم وقتي خودش سوار شد، گرفت. (به خط افق توجه کنيد) يه عکس ديگه از بنک و بازم يه عکس ديگه و عکس خودم و يه عکس دستهجمعي رو هم ميتونين ببينين.

گلايدر : هواپيماي بدون موتور
ليفت : نيروي بالابرنده يا نيروي برا
بنک : چرخش هواپيما حول محور خودش
جي (g) : واحد شتاب هواپيما بر حسب شتاب جاذبه زمين (g)
دايو : شيرجه به سمت زمين
کاناپي : درب شفاف محافظ کابين خلبان
استيک : وسيلهاي که خلبان بهوسيله آن هواپيما را کنترل ميکند. همان فرمان در اتومبیل!
پن1- بهدست آوردن بعضي چيزا خيلي آسونه، مثلِ دلِ مامان!
پن2- از هرچیزی نوع وحشیشو دوس دارم، تا رام شده : گلهای وحشی، ذهن وحشي، چشم وحشي!
پن3- با اینکه دکترا میگن چیز مهمی نیس، ولی این درد قفسه سینه شده تیک تاک ساعت عمرم . . .
پن4- میشکنم؛ علیرغم اینکه نشکن به نظرمیام!
هفتهشتده روزِ گذشته، بد گذشت، ولي به اندازهي روزهاي بسيار بيشتري، درس يادم داد. و همين درسها آنقدر وقتم را ميگرفت که فرصت نکنم به طرلان عزيزم برسم. اگر خدا بخواهد در روزهاي آينده جبران خواهم کرد و اگر خدا بخواهد از درسها خواهم گفت و دوباره شاد خواهم بود و غماهنگ نيز؛ مثل سابق!
پن1- بعضي کامنتا چه خوب بود که خصوصي گذاشته ميشدن! بدتر اينکه آدم خيلي مواقع، آش نخورده و دهن سوخته ميشه.
پن2- چيزي ندارم برايش بفرستم جز فاتحهاي ...
پن3- به دليل برخي مشکلات، فعلاً محمدامين عزيز، به جام ميره انجمن و رياضي سوما رو درس ميده. نميدونم چرا اين اتفاقا وقتي ميفته که دو نفر به شاگرداي کلاسم اضافه شدن. اميد يه تصويربردار خوبه و ايمل يه عکاس خوب. خداکنه مشکلات حل شه به زودي. دلم از همين الان براي بچهها تنگ شده.
پن4- خوشبختانه يا متأسفانه، طرلان هيچ "مخاطبِخاص"ي ندارد!
بسمالله
کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری
شبای بیستاره
برگ ریزونای پائیز
کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه
برگای زرد و خسته
کی منتظر میمونه
حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد
شب برسه به فردا
بسمالله
از هجوم حجم دردها،
فهمیدم هوایم را داری!
بسمالله

قبلنا یه هفتهنامه درمیومده به نام توفیق. احتمالاً همه اسمشو شنیدن؛ که کیومرث صابری مرحوم هم تو اون مینوشته. شنیدم یه بخش ثابت داشته شبیه به این نام: قیافههای دیدنی! تو این بخش موقعیتای ناجوری رو که آدما تو شرایط ویژهای قرار میگرفتن، توصیف میکرده. مثلاً تو یکیش میگفت تصور کن کسی رو که تو راه داره با اتومبیلش میره. یهو قالپاق ماشینش در میره؛ پیاده میشه میره قالپاقو بیاره که یکی میرسه ماشینه طرفو میدزده! یا اینکه یه شخص مذهبی میره دستشویی؛ بعداز اینکه کارش تموم شد، میفهمه آب قطعه!! این بخش قطعاً برای کسایی که توی همچین شرایطی قرار گرفتن، خیلی جذابتره. یه تیکه بامزه هم اینجا دیدم. نوشته بود: همشهری شب جمعه 2 چیز یادت نره، دوم روزنامه توفیق!
پن1- نمیدونم چیکارکنم. خیلی از دوستان با اسم و فامیلم، لینکم کردن و عملاً اینکه توی نت، منو فقط به اسم کوچیکم(مهدی) بشناسن، فقط در حد یک آرزوست!. میخواستم همون مهدی بمونم، تا بتونم خیلی خصوصیتر هم بنویسم. خوبیش اینه که شخصیت مجازی و واقعیه من، تفاوت قابل توجهی ندارن و از این بابت مشکلی ندارم. ولی میخواستم خصوصیتر از اونی که توی دنیای واقعی میشه گفت، بگم؛ که حالا نمیدونم چی کارکنم؟
پن2- اینو هستم اساسی!
اگه اینجوریه، تُف به حقوق بشر!
اگه اینه، لعنت به دموکراسی!
اگه این رسمشه، دیگه کسی از تمدن و حقوق بشر حرف زد، نزده!
فهمیدی؟؟
پن- این پست یه بهونهس برای همراهی با دنیای نفیس، دلنوشتههای من، کاهوسکنجبین، رویای آریایی، پیچک سربههوا، زهرا، من او، آخرین دوران رنج، نقش، پلخمون و خیلیای دیگه.

اخیراْ وقتی سوار سامانه اتوبوسهای تندرو میشوم، بدجوری حس میکنم گوسفند تلقی شدهام. مخصوصاً امروز در گفتگو با دوستان، متوجه شدم مدتی است قادر به شنیدن صدای خانم محترمی که با زبان فارسی سلیس، اسم ایستگاه را اعلام میکند، نیستم!! شنیدم پارسال مستر قالیباف گفتهبود سال بعد مردم میفهمن اتوبوس یعنی چه!؟ فک کنم فهمیدیم!
پ ن ۱ - حرفای مستر قالیباف تو مراسم افتتاح سامانه اتوبوسهای تندرو، جالبه. اینجا بخونین.
پ ن ۲ - بالاخره برای ایجاد فاصله مجازی هم راهی پیدا کردم. تغییرات از پست قبل لحاظ شدهاند. راهحل فاصله مجازی رو از اینجا پیدا کردم.

نمایشگاه مطبوعات در حالی تمام شد که روز یکشنبه به نام استقبال کمنظیر مردم و به کام رئیس جمهور، تمدیدشد. اون هم به غرفههایی سر زد که معمولاً سرنمیزد؛ یعنی آخر نمایشگاه، جائی که مجلاتی مثل ما و موفقیت و شادکامی و آشپزباشی و ...بودن. این نمایشگاه هم مثل پارسال نکات جالب زیادی داشت:
1- نیومدن بچه های انجمن که قرار بود بیان، حالمو گرفت.
2- وقتی یکی از شمارههای مجله رو به مردم می دادیم و می دیدن که شماره های دیگه مجله با جلدای جذابتر هم هست، میگفتن میشه اونیکی رو بدین؟! انگار اون مجلهای که جلدش جذاب تره، محتواش هم بهتره!!
3- دیدار دوستان دیروز و غریبههای امروز هم خالی از لطف نبود. شاید آشتی یا گذشت . . .
بهانه رفتنم به اختتامیه دعوت آقا رضا بود که قرار بود جایزه بگیره. رضا در بخش نماز، ایثار و شهادت هم اول شد هم دوم! این اختتامیه هم به رغم سرد و بی روح بودنش خالی از نکات جالب نبود :
1- شديداً حذف شد!
2- فوقش ۵۰۰-۴۰۰ نفر اومده بودن و بیشتر از ۱۰۰ نفر جایزه گرفتن! یعنی از هر 5-4 نفر یکیشون جایزه گرفت!
3- اسامی هیأت داوران که توسط سید جلال فیاضی نماینده هیأت داوران خونده شد: آقایان حمید مولانا، احمدزاده، معلا، محسن اسماعیلی، عقیلی، جلال غفاری و سید جلال فیاضی.
4- به جز دو سرود که هردو توسط یک گروه سرود دانشآموزی از قم که انصافاً هم زیبا بود، در سایر بخشها مثل اهدای جوایز و میان برنامهها، از موسیقی خبری نبود و خود این موضوع، مراسمو بیشتر یکنواخت و خالی از هیجان میکرد.
5- وقتی اسم کسی که توی یه بخشی مقام آورده بود، می خوندن، نمی گفتن به خاطر کدوم اثر و از کدوم نشریه یا سایت! ولی وقتی نوبت به تقدیر از رسانه های خارجی رسید، اسم رسانه رو هم می گفتن، اینجا که رسید، یکی از حضار که ردیف یکی مونده به آخر تالار نشسته بود و لباس محلی بختیاری پوشیده و از سبیل قابل توجهی هم برخوردار بود، بر سر مجری که امیر حسین مدرس باشه، داد زد که: چطور اسم روزنامه خارجیا رو بلدی بخونی، ولی مال خومونو نمی دونی! امیر حسین مدرس هم جواب داد که ننوشتن و گرنه میخوندم.
۶- جایزه دادن به دبی اسپرت و الجزیره جالب بود!
۷- یکی از آقایون هم موقع گرفتن جایزهش رفت پشت تریبون و گفت ظاهراً آقای مدرس مثل سریال یوسف، خواب دیده که مطبوعاتی شده!!
۸- نکته بسیار جالب دیگه این بود که وقتی اسم خبرگزاری فارس به عنوان خبرگزاری برتر اعلام شد، بچه های فارس تالارو گذاشتن روی سرشون، جشنواره ندیده ها! و از اونجا که حقیر در بالکن نشسته بودم، متوجه شدم نزدیک به ۵۰-۴۰ نفر از حضار از خبر گزاری فارس هستن.
۹- یکی از خانم ها هم قبل از گرفتن جایزه ش، پشت میکروفون اومد و گفت جایزه شو تقدیم می کنه به برادرش که در بمب گزاری کربلا شهید شده و خواهرش که از غم برادرش وفات کرده. این موضوع فضای لطیفی ایجاد کرد.
۱۰- پخش ویدئو کلیپ بزرگداشت آقای پرتوی، عکاس مطبوعات که عکس معروف دیدار ۱۹ بهمن همافرها با امام رو گرفته و این روزا به شدت بیماره، احساسات زیادی رو برانگیخت.
۱۱- یکی از آقایون هم موقع جایزه گرفتن شعری با عنوان "خبر" رو به زور پشت تریبون خوند که با استقبال زیادی مواجه شد :
...
یکی می گه اینا همش خیاله
وعده های رو خرمنه، محاله
یکی بهش امید و دل می بنده
یکی باهاش به زندگی می خنده
یکی باهاش شیشه شو پاک می کنه
یکی دیگه پشه هلاک می کنه
یه عده ای سبزی می پیچن باهاش
گوشتو تو روزنامه بپیچم داداش؟
شما بگید خبرنگاری چیه؟
اونی که عاشق تر از اون باز کیه؟
خبرنگارا تو خبر، نگارن
تو پائیز بی خبری بهارن
وقتی به قرمزِ چشاش می خندی
چه می دونی چه سخته صفحه بندی
خبر خبر خبر که نون نداره
عشقه دیگه پیر و جوون نداره
به احترام برخی نظرات دوستان بسیار عزیزم
ادامه ای برای مطلب "راه های رسیدن به خدا" نوشتم.
برای مشاهده به اینجا مراجعه کنید.
دیروز، روز اول نمایشگاه مطبوعات بود. همونجوری که توی پست قبل گفتم، از ۵ عصر تو غرفه بودم. محمد معماریان عزیز از اصفهان اومده بود. علی هم اومد. محسن حسام مظاهری رو هم اتفاقی دیدم و همین باعث شد یه سری به غرفه هابیل بزنیم. نشریه ای دانشجویی که اخیراْ توزیع سراسری هم داره. با نگاهی خاص نسبت به جنگ، که خیلی با نگاه غالب حکومتی سازگاری نداره. نمایشگاه تا اینجاش خیلی بی حال تر از پارسال بود. شاید نمایشی از واقعیت فضای مطبوعات، سرد و کرخت. شاید به قول محمد، مطبوعات یه صنعته که به خاطر رعایت نکردن لوازمش، زمین خورده. خلاصه نمایشگاه امسال بیشتر نمایش یک جامعه تک صدایی نیمه مدرنه. غرفه های فارس، جام جم، ایران، همشهری و اطلاعات شلوغ! بود. از مطبوعاتی ها هم فقط سلیمی نمین و کوچک زاده رو دیدم. خورشید و وطن امروز غرفه های فعالی داشتن ولی دریغ از مردم! شاید هم این سرمای سالن بود که باعث می شد آدم فک کنه حضور مطبوعات و استقبال مردم از نمایشگاه سرده!
پ ن ۱ - اینجا می تونین گزارش علی رو از بازدید دیروز بخونین.
پ ن ۲ - طرلان دستخوش تغییراتی شده، بس خودپسندانه!!!
پ ن ۳ - کماکان در نمایشگاه هستیم تا آخر روز جمعه. انتهای نمایشگاه. روبروی غرفه سیما فیلم- سپیده دانایی