تبليغاتX
طرلان
طرلان
شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...
شاعرانه (4) - معشوق

بسم‌الله

"ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...
ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد."

پ‌ن- این را به نقل از نور و نار عرفان نظر آهاری آوردم. تمام کتاب‌هاشو دوست دارم.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت   توسط مهدی  | 

شاعرانه (3) - کشتزار پنبه
بسم‌الله


بس که سنگین است بار گریه‌ها بر دوش چشم

جان فریادی ندارد مردمِ خاموش چشم

راست می‌گویم، مرا با نور و ظلمت کار نیست

بسته‌ام بر جمله خواهش‌های جان، آغوش چشم

تا بیاسایم در این هنجار و ناهنجارها

- کرده‌ام یک کشتزار پنبه را در گوش چشم

روستایی‌تر از آن هستم که در شهر شما

با نگاه چشم مخموری شوم مدهوش چشم

من زبانی سرخ دارم با سر سبزی که هست

در چنین هنگامه زیر سایه سرپوش چشم

چشم بیدارم به راه کاروانی نیست نیست

از صدا افتاده در من دیگر آن چاووش چشم

پلک می‌بندم، سوارِ خسته پیدا می‌شود

اشک می‌تازد به روی شیشه منقوش چشم

میهمانی خواهم از ویران‌ترین دل تا شبی

میزبان او شوم در خانه مفروش چشم

محمد علی بهمنی

پ‌ن : سارا گلزاری هم بالاخره به دنیا اومد!

سارا و باباش



|+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت   توسط مهدی  | 

شاعرانه (3) - از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

بسم‌الله

غزل‌های فاضل نظری در میان غزل‌هایی که دیدگاه‌های رایج را، در موضوعات مختلف، نقد می‌کنند، کم‌نظیرند. تمثیلات و استعاره‌های بدیع، در شعرهای او فراوانند. اولین بار سال 82 از طریق مهدی با شعرای فاضل آشناشدم. با همان غزل که با "از باغ می‌برند چراغانیت کنند...تا کاجِ جشن‌های زمستانی‌ات کنند" آغاز می‌شود. قبلاً یک بار اینجا، یک بار هم اینجا از فاضل نظری یاد کرده‌ام. این غزل هم یکی از بهترین‌هایش:

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمد و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

شاعرانه (2) - سخت‌تر می‌شی ولي ...
بسم‌الله

عرفان نظر آهاری رو دوست دارم و عاشق شعرا و کتاباشم. قبلاً هم ازش اینجا یاد کردم و از کتابش، متنایی رو اوردم. این شعر خوب هم از ایشونه :

تو چه ساده ای و من، چه سخت
تو پرنده‌ای و من، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من، ولی همیشه گیر کرده‌ام.
تو به موقع می‌رسی و من،
سال‌هاست دیر کرده‌ام.

***
خوش به حال تو که می‌پری!
راستی چرا
دوست قدیمی‌ات _ درخت را _
با خودت نمی‌بری؟

***
فکر می‌کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس درِ بزرگِ باغِ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه‌ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی‌ات بکار.

***
خواب دیده‌ام
دست‌های من
آشیانه تو می‌شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می‌شود.
میوه‌ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ‌های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

***
خواب دیده‌ام
شب، ستاره‌ها
از تمام شاخه‌های من
تاب می‌خورند.
ریشه‌های تشنه‌ام
توی حوض خانه خدا
آب می‌خورند.

***
من همیشه
خواب دیده‌ام، ولی ...
راستی، هیچ فکر کرده‌ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه‌های ما اگرچه گیر کرده است
میوه‌های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

پ ن- در مواجهه با مشکلات بزرگ و به عبارتی در کنار اومدن با مصائب، اگه مقاومت کنی، محکم‌تر از قبل می‌شی. ولی در عوض سخت‌تر هم می‌شی. شاید مثل درخت! درسته که آستانه تحملت می‌ره بالا، ولی در عوض آستانه تحریکت هم می‌ره بالا. دیگه به این راحتیا به کسی اعتماد نمی‌کنی. ولی گاهی یه پرنده، می‌تونه حتي اعتماد يه درختو هم براي پرواز جلب کنه و هوس پروازو تو سرش بندازه ...

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

شاعرانه (1) - برف یعنی آی آدم‌ها سلام

بسم‌الله

یه دفتر شعر دارم که از سال ۸۳ تا حالا اشعاری رو که یه جوری باهاشون حال کردم، توش نوشتم. البته یه جوریه که از حافظ و سعدی و ... یکی دوتا غزل بیشتر نیست. بیشتر اشعار از فریدون مشیری، محمدعلی بهمنی، فاضل نظری، محمدحسین بهرامیان، احمد شاملو و ... هستش. اینا رو گفتم که بگم بسیاری از اشعار خیلی زیبا و لطیف و همچنین محکم این دفتر متعلق به شاعران معاصریه که شاید خیلی معروف هم نباشن. مثلاً قبلن اینجا یه شعر فوق‌العاده که نمی‌دونستم از کیه، آپ کردم. این شعرو احتمالاً خیلیا شنیدن؛ همون شعر معروف به "پنج وارونه چه معنا دارد؟!". تازگیا فهمیدم که این شعر از معلم ادبیات خواهرمه. آقای علی بداغی. پریروز خواهرم یه شعر جدید از آقای بداغی اس‌ام‌اس کرد که تازه سرودن. شاید به مناسبت این روزای برفی!

برف یعنی آی آدم‌ها سلام

بی خیالِ خاطرات تیره فام

گوشیِ قلبِ قشنگت روشن است؟

برف، یعنی بوق ارسال پیام*


* منظور گزارش رسیدن پیام یا همون Delivery Report در گوشی‌های همراه است.

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط مهدی  | 

مسافرت و تغيير قالب!

بسم الله

چند اتفاق ساده :

اول اینکه به دلايل بي شمار، هم قالبو عوض کردم هم يه سر و ساموني به پيونداي دوستام دادم. ولي به جز يه گمنام، هيشکي نگفت مبارکه! داستان تغيير قالب بر مي گشت به يکي دو سال پيش که از يکي از دوستان وبلاگيم خواستم کمک کنه که قالب طرلانو يه جورايي شبيه قالب وبلاگ اون کنم ولي قسمت نشد. کلي دنبال يکي گشتم بتونه يه صفايي به قالب طرلان بده که پيدا نشد. تا اينکه خودم يکي از قالباي وبگذر رو گذاشتم جاي قالب قبلي.

اتفاق دوم اين بود که خانوادم رفتن سفر عتبات و من هم براي اينکه تنها نمونم، رفتم مسافرت پيش اقوام. اونجا هم به نت دسترسی نداشتم و امروز بعد از ۶-۵ روز که برگشتم تونستم آپ کنم. چند روز رو با طبيعت گذروندن و زنده کردن خاطرات کودکي، خيلي حال داد!

پ-ن :

تو پست بعدي يه چيزايي راجع به پرنده اي که اسمشو رو وبلاگم گذاشتم ميدم:"طرلان"!

درخت سيب عاشق يه شعر زيبا درباره امام حسن مجتبي (ع) گذاشته که زيباست.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط مهدی  | 

از این فرهاد کش فریاد

 

بسم الله

 

ناله را هرچند می خواهم که پنهانش کنم

سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت   توسط مهدی  | 

بالاخره اون اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد . . .
بسم الله

ديروز که همه چي رسماً تموم شد، حاج مهدي عزيز  تفألي به حضرت لسان الغيب زد. آنقدر زبان حالم بود که راغب شدم به خاطرش دوباره آپ کنم.

غزل ۲۹۴ ديوان  حافظ :

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

                                         شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

                                            بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

                                            همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

                                     کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

                                                  این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

                                          ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

                                         با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

                                           تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

                                         چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

                                              تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

                                        آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط مهدی  | 

غزلی از فاضل نظری
 

بسم الله

از کتاب اقلیت فاضل نظری یک غزل-كه اين روزها بدجوري در حال و هواي اين شعر هستم- انتخاب کردم و به یاد روزهای اول زندگی طرلان، اينجا آوردم:

این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گِل ریخته
موج، ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است
زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته

هرچه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند!
حال، صدها دام ِ دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هرکجا پا می گذارم دامنی دل ریخته

عارفی از نیمه ی راه تحیر بازگشت
گفت: خون عاشقان منزل به منزل ریخته...

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط مهدی  | 

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . . .

 

بسم الله

 

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری*

 

 که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 

 دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

 

 تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

 

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

 

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 

چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست . آن من

 

مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

 

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

 

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

 

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

 

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

 

چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من

 

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

 

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت

 

اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

 

* محمد علی بهمنی

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط مهدی  | 

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم . . .
 

بسم الله

با این که هنوز مطلب قبلیم خشک نشده ولی شدیدآ هوس کردم یادی از فیض کاشانی کنم که در نوجوانی به سروده هایش علاقمند بودم . . . 

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم

انيس جانِ غم فرسودهء بيمارِ هم باشيم

شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم

شود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم

دواي هم شفاي هم، براي هم فداي هم

دل هم جان هم، جانان هم دلدار هم باشيم  . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط مهدی  | 

خنده هاي عاشق . . .

 

بسم الله

 

خنده می بینی ولی از گریه دل غافلی

خانه ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

......................................................

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

....................................................

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی

خنده برلب می زنم تا کس نداند درد من

.................................................

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم

..................................................


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط مهدی  | 

نگهش دار ...
 

بسم الله

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد * 

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

           دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

           سند عشق، به امضاء شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد        


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط مهدی  | 

برزخ

 

بسم الله

 

ازسخن چینان شنیدم آشنایت نیستم*

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلیِ هم صحبتی ازموج خوردن، سخت نیست

صخره ام، هرقدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است

درخودم آتش به پاکردم ولی نگریستم

 

چون شکست آئینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از آن یا بعد از آن می زیستم

    

*
جدید ترین غزل فاضل نظری   
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت   توسط مهدی  | 

از حال من مپرس که بسیار خسته ام . . .
 

بسم الله

از زندگی از این همه تکرار خسته ام*

از های وهوی کوچه و بازار خسته ام 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 دل خسته، سوی خانه، تنِ خسته می کشم

آوخ...کزین حصاردل آزار، خسته ام

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار، خسته ام

 از او که گفت : « یار تو هستم » ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار، خسته ام

 تنها و دل گرفته بیزار و بی امید

از حال من مپرس، که بسیار خسته ام

* محمد علی بهمنی
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت   توسط مهدی  |