بسمالله
غزلهای فاضل نظری در میان غزلهایی که دیدگاههای رایج را، در موضوعات مختلف، نقد میکنند، کمنظیرند. تمثیلات و استعارههای بدیع، در شعرهای او فراوانند. اولین بار سال 82 از طریق مهدی با شعرای فاضل آشناشدم. با همان غزل که با "از باغ میبرند چراغانیت کنند...تا کاجِ جشنهای زمستانیات کنند" آغاز میشود. قبلاً یک بار اینجا، یک بار هم اینجا از فاضل نظری یاد کردهام. این غزل هم یکی از بهترینهایش:
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه میگذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
به مسجد آمد و نا امید برگشتم
دل از مشاهدهی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدستههای پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار
به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت میکند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
پدرام ميگفت : «چارشنبه بهم خبردادن که فلان ماه، فلان قدر حقوق اضافه گرفتي و پس ندادي و به همين دليل، اين ماه از حقوقت فلان قدر کم ميشه. من هم انکار کردم. ولي جانشين مديرعامل، از اسناد ميگفت. ازش خواستم تحقيق بيشتري کنه و اون بعد از تحقيقاتش گفت: تو اين پولو گرفتي و پس ندادي. انتظار داشتم صحبتهاي من، ارزش بيشتري از اسناد داشته باشه و وقتي ديدم اينطوري نيس، عصبي شدم و به جانشين که مرد مسنيه، گفتم مثله اينکه شما نميفهميد. اون هم خيلي بهش برخورد و گفت برو با مديرعامل حلش کن. 5-4 روز استرس و بگو مگوهاي زياد، نتيجه اين تقابل بود.» پدرام گفت : «وقتي پيش خودم يه بار ماجرا رو مرور کردم، خيلي چيزا فهميدم:
1- عصبانيشدنِ من، عمدتاً به خاطر طعمِ تلخِ "ضررکردن" بود. من تابحال همچين ضرري نکرده بودم و اولين تجربهي ضرر، کنترل اعصابمو از دستم خارج کرد.
2- يادگرفتم تو دادوستدهاي مالي، همه چيزو ثبت کنم و رسيد بگيرم؛ حتي از رفيقم. فهميدم من با افراد دوستم، نه با حافظهشون!
3- يادگرفتم در مقابل اتفاقاتي که تابحال با امثال اونا روبرو نشدم، به جاي مقاومت و مقابله در مقابل اون اتفاقا، مديريتشون کنم و بفهممشون؛ چون ممکنه توانايي مقابله رو نداشته باشم و کنترل خودمو از دست بدم. همچنين فرصت فهم اون اتفاق رو از خودم بگيرم يا ممکنه هزينه اين فهم رو خيلي بالا ببرم و يا زمانشو به تأخير بندازم.
4- فهميدم امثال من در مشورتهاي حياتيِ زندگيشون، خيلي بايد احتياط کنن. چون ما ناخودآگاه، ذهن مشاورامونو ميسازيم تا حرفي رو که دوست داريم از دهنشون بشنويم و در حقيقت تأييد بگيريم. و بعد که ديديم همه تأييدمون ميکنن، دست به کارهاي متهورانه ميزنيم.»
عرفان نظر آهاری رو دوست دارم و عاشق شعرا و کتاباشم. قبلاً هم ازش اینجا یاد کردم و از کتابش، متنایی رو اوردم. این شعر خوب هم از ایشونه :
تو چه ساده ای و من، چه سخت
تو پرندهای و من، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من، ولی همیشه گیر کردهام.
تو به موقع میرسی و من،
سالهاست دیر کردهام.
***
خوش به حال تو که میپری!
راستی چرا
دوست قدیمیات _ درخت را _
با خودت نمیبری؟
***
فکر میکنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس درِ بزرگِ باغِ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکهای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبیات بکار.
***
خواب دیدهام
دستهای من
آشیانه تو میشود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو میشود.
میوهام:
سیب سرخ آفتاب.
برگهای تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیدهام
شب، ستارهها
از تمام شاخههای من
تاب میخورند.
ریشههای تشنهام
توی حوض خانه خدا
آب میخورند.
***
من همیشه
خواب دیدهام، ولی ...
راستی، هیچ فکر کردهای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشههای ما اگرچه گیر کرده است
میوههای آرزو، ولی
رسیدنی ست.
پ ن- در مواجهه با مشکلات بزرگ و به عبارتی در کنار اومدن با مصائب، اگه مقاومت کنی، محکمتر از قبل میشی. ولی در عوض سختتر هم میشی. شاید مثل درخت! درسته که آستانه تحملت میره بالا، ولی در عوض آستانه تحریکت هم میره بالا. دیگه به این راحتیا به کسی اعتماد نمیکنی. ولی گاهی یه پرنده، میتونه حتي اعتماد يه درختو هم براي پرواز جلب کنه و هوس پروازو تو سرش بندازه ...
با رضا که اخيراً سردبير همشهري محله منطقه 10شده، رفته بوديم محله خوش و هاشمي. ميخواست براي همشهري عکس بگيره. ميگف تقاطع خوش و هاشمي تا چنتا مغازه داخل خيابون خوش، مشروبفروشي بوده؛ واسه همين هم اسمش خيابون خوش! شده. يه کوچه داخل خوش بود به نام جواني -الان هم اسمش همينه- ميگن آپارتماني که نبش اين کوچهس، مال يه خانومي به نام جواني بوده. اين خانوم، يه سري دخترو جمع کرده و ...خونه راه انداخته بوده. بعد رفتيم خيابون سلمان فارسي. تو اين خيابون ساختمان مجلل کاخ مرکزي جوانان سابق قرارداره. داستان اين کاخ جوانان مفصله. من نتونستم عکس يا اطلاعات مختصر و مفيدي گير بيارم. ولي همينقدر شنيدم که مرکزيت فرهنگي و هنري جووناي اون روزا بوده و به طور مثال شُهره و ابي اولين کنسرتاشونو اونجا برگزار کردن. خيلي از سينماگرها و بازيگران تئاترامروز، مثل پرويز پرستويي و ... کارشونو از اونجا شروع کردن. البته اين مکان! جايگاه ويژهاي هم در زمينه سـ.ـکس داشته که بماند ...
پن1- ميگن يه جوون به نام دلخواسته، تو بحبوحه انقلاب کاخ جوانانو آتيش زده. ساواک هم همون موقهها شهيدش کردن. اسم يکي از کوچههاي محل هم شده شهيد دلخواسته.
پن2- کاخ جوانان سابق ظاهراً تبديل شده به يه کانون فرهنگي. فعاليتهاي اين کانون منحصر به آموزش قرآنه كه اون هم رونقي نداره. نه به اون شوريه شور ...
بسمالله

سال 80 که رفته بودم عمره دانشجويي، قبل از نماز مغرب، توي صفوف نماز مسجدالحرام نشسته بودم و 30-20 متر بيشتر با کعبه فاصله نداشتم؛ که متوجه شدم بغل دستيم اهل ترکيهس. شغلش خياطي بود. باب صحبتو باهاش باز کردم و حرف زديم و حرف زديم. از اوضاع ترکيه گفت تا علاقهش به خاتمي. آدم معتقدي بود و دلش براي اسلام ميسوخت. ميگفت همه ما اميدواريم يه روزي برسه که رجب طيب اردوغان به قدرت برسه. خيلي ازش تغريف کرد. اون زمان يادم نيس نخستوزير وقت ترکيه کي بود؛ ولي يادمه هيچ اسمي از اردوغان نشنيده بودم. بعد که برگشتم ايران، تا يکي دوسال اسمِ اردوغانو نشنيدم و ديگه فراموشش کردم. تا اينکه طيشون به قدرت رسيد و من با شنيدن اسمش، بلافاصله ياد اون دوست ترک افتادم. اين روزا هم که همه از برخورد اردوغان با شيمون پرز توي اجلاس داووس ميگن، يهو ياد حرفاي اون دوست ترک افتادم...
پن1- تو ايران يه عده هستن که از اين جور برخوردا با عنوان برخوردهاي چيپ و غير ديپلماتيک! يادميکنن. مثل پرتاب کفش توسط الزيدي به سمت بوش!
پن2- وقتي يادم ميفته اروپائيا چه نازي ميکردن واسه ترکيه که وارد اتحاديه اروپا بکننش يا نه، خندهم ميگيره!
پن3- رقيه يه پست جالب از آندره ژيد گذاشته. به نظرم خيلي زيباست.
پن4- چه شعراي خوبي ميگه اين زينب اميرخاني.
رفته بوديم مجموعه آسمان ري، واسهي تست هواپيمايي که بچهها سالها روش کارکردهبودن. درحين تست، يکي از بچهها با سر رفت توي بال و قسمتي از بال خورد شد! و تست به بادرفت. خيلي حالگيري شد. حالا توي اين هيروبيري، يکي از بچهها، رفتهبود سوار گلايدر* شه. اونقدر با هيجان، تعريف کرد که جوگيرشدم برم سوارشم. خوبيش اينه که با اينکه آدم محافظهکاري هستم، از ترس و هيجان استقبال ميکنم! اين گلايدر دو تا کابين داشت که با کابل (وينچ) روي باند کشيده ميشد تا ليفت* لازم براي بلند شدنش تأمينشه. بعد که هواپيما حدود 600 پا (حدود 200 متر) ارتفاع گرفت، وينچ جدا ميشد و هواپيما اصطلاحاً گلايد ميکرد. خلبان با اين هواپيما تا 90-80 درجه نسبت به افق زاويه ميگرفت (بنک* ميکرد) و در حدود دو الي سه جي (g)* شتاب تحمل میکرد. با اين گلايدر دايو* (شیرجه) رو هم تجربه ميکني و وقتي هواپيما جي ميکشه، ميتوني شتابِ جي رو با دندونات که به فکّت فشار ميآورن، درک کني. وقتي بنک 90 درجه ميزني و ميتواني زمين وسيع و دشت ورامين رو از کاناپي* ببيني، لذتي ميبري که هيچ وقت و هيچ جاي ديگه نميتونستي تجربهاش کني. دو بار سوار شدم و تو دفعه دوم خلبان اجازه داد چند دقيقهاي مثل آموزش رانندگيا! استيک* دست خودم باشه. لذت اين پرواز منحصر بفرد خيلي ارزونه و به شدت ميرزه. عکسا روعکاس محترم وقتي خودش سوار شد، گرفت. (به خط افق توجه کنيد) يه عکس ديگه از بنک و بازم يه عکس ديگه و عکس خودم و يه عکس دستهجمعي رو هم ميتونين ببينين.

گلايدر : هواپيماي بدون موتور
ليفت : نيروي بالابرنده يا نيروي برا
بنک : چرخش هواپيما حول محور خودش
جي (g) : واحد شتاب هواپيما بر حسب شتاب جاذبه زمين (g)
دايو : شيرجه به سمت زمين
کاناپي : درب شفاف محافظ کابين خلبان
استيک : وسيلهاي که خلبان بهوسيله آن هواپيما را کنترل ميکند. همان فرمان در اتومبیل!
پن1- بهدست آوردن بعضي چيزا خيلي آسونه، مثلِ دلِ مامان!
پن2- از هرچیزی نوع وحشیشو دوس دارم، تا رام شده : گلهای وحشی، ذهن وحشي، چشم وحشي!
پن3- با اینکه دکترا میگن چیز مهمی نیس، ولی این درد قفسه سینه شده تیک تاک ساعت عمرم . . .
پن4- میشکنم؛ علیرغم اینکه نشکن به نظرمیام!