هفتهشتده روزِ گذشته، بد گذشت، ولي به اندازهي روزهاي بسيار بيشتري، درس يادم داد. و همين درسها آنقدر وقتم را ميگرفت که فرصت نکنم به طرلان عزيزم برسم. اگر خدا بخواهد در روزهاي آينده جبران خواهم کرد و اگر خدا بخواهد از درسها خواهم گفت و دوباره شاد خواهم بود و غماهنگ نيز؛ مثل سابق!
پن1- بعضي کامنتا چه خوب بود که خصوصي گذاشته ميشدن! بدتر اينکه آدم خيلي مواقع، آش نخورده و دهن سوخته ميشه.
پن2- چيزي ندارم برايش بفرستم جز فاتحهاي ...
پن3- به دليل برخي مشکلات، فعلاً محمدامين عزيز، به جام ميره انجمن و رياضي سوما رو درس ميده. نميدونم چرا اين اتفاقا وقتي ميفته که دو نفر به شاگرداي کلاسم اضافه شدن. اميد يه تصويربردار خوبه و ايمل يه عکاس خوب. خداکنه مشکلات حل شه به زودي. دلم از همين الان براي بچهها تنگ شده.
پن4- خوشبختانه يا متأسفانه، طرلان هيچ "مخاطبِخاص"ي ندارد!
پدرام یه بار میگفت: « کاپشنم گم شد. يادم افتاد مدتيه که اون يه کم پولي رو که هرروز ميندازم تو صندوق صدقات، ديگه نميندازم؛ يا يه در ميون ميندازم. دوباره شروع کردم به منظم دادنش. زنگ زدن گفتن کاپشنتو يکي از بچه ها اشتباهي برده بود.»
پن1- به رسم همه سالهای پیش، برای عزاداری تاسوعا و عاشورا رفتیم صنعتی. همه خاطراتش مثله فیلم اومد رد شد و رفت... دوست داشتم یه بار این فیلم و همه ناگفتههای سالهای 78 تا 83 صنعتی رو یه جایی بگم. شاید اینجا
پن2- من غلام قمر هاشمیام
بسم الله
من فک میکردم بعد از اینکه با عقل و تجربهای که دارم، جوانب مختلف یه کارو سنجیدم و با توکل به خدا (واقعی و عمیق) تصمیمی گرفتم، اون کار ختم به خیر میشه. دریغ که گاهی لااقل از نظر عقلِ ناقص ما و حسب ظاهر، اصلاً همچین اتفاقی نمیفته و اتفاقاً بهباد میری!
پن1- یاد شام غریبان افتادم
پن2- ظهر بود ...
احسانو دوس دارم. به خاطر یهدندگیهای آزاردهندهش و به خاطر یهرنگیهای دوسداشتنیش؛ و به خاطر این پست صادقانهش. راستی اینم آگهیه انجمن؛ تو شماره 20 سپیده آوردمش:

طراحی توسط تیم آقای لطفیان
بسمالله
هرکاری میکنم دلم از رفتن مجتبای عزیزم آروم نمیگیره. دیشب با یکی از همکارای قدیم که سابقهای هم در انجمن حمایت از کودکان کار داشته، و دیرزمانی بود که باهاش حرف نزده بودم، یاد مجتبی رو تازه کردیم. وقتی یکی مثل مجتبای عزیزم خودشو میکشه، شیوهی از دنیا رفتنش و علتخودکشیش قلب آدمو آتیش میزنه؛ اما در مورد مجتبا برای منی که میشناختمش، خیلی خیلی بیشتر از اینکه چرا رفته و چهجوری رفته، نبودنش داره آتیشم میزنه. گمشدن یکی از قشنگترین قطعههای مهربونی، مردونگی و یهرنگیه پازلِ زندگیه من. توی این سه چهار سال خیلی اتفاقا برای زندگیه عجیبم افتاده ولی خدائیش به یه جای زندگیم دلم خوش بود؛ جایی که زندگی رو واسم معنادار کرده بود. تنها دلخوشیم انجمن بود. که یهو غم این بچه ریخت رو سرم. تو رو خدا این روزا که روزای یاد غریبیه امام حسین (ع) و بچههای نازنینشه؛ دعاش کنید. دعا کنیم دیگه شاد باشه، دیگه مجبور نباشه غم خودشو خونوادهشو بخوره. دلم همش پیششه. میگم خدایا نکنه اونجا بش بد بگذره، نکنه غصه رو دلش بشینه، نکنه چیزی جلوی شیطنتشو بگیره...
واسه هیأت وبلاگی سبو، از نسیم خاستم منو تو شب سوم بذاره. آخه غمِ سه سالهی وفا، خیلی دلمو میسوزونه. برای همین شب سومو انتخاب کردم. اسم رقیه رو هر موقه که بشنوم دلم میشکنه. اما از یه طرف دیگه چن ساله که شیفتهی ماجرای حــر شدم. شیفته که نه، بیشتر مهو و مبهوت شخصیت حر. الان دوسه ساله اسم حر از اول محرم با دلم بازی میکنه تا عاشورا. آخه من یه گمشدههایی تو زندگیم دارم مثل ادب، وفا، مردونگی، صدق، قدرشناسی، شجاعت، عشق و عزم. یهو همهی این گمشدههامو تو حر پیدا میکنم. ولی اینکه کدوم یکی از این خصوصیات باعث شده حر توی تاریخ بشه حر، نمیدونم.سدمرتضی آوینی یه کتاب داره به نام فتح خون. توی این کتاب، بخش حر رو خیلی زیبا بهش پرداخته. این بخشو تقدیم میکنم به دوستان عزیزم:
امام كاروان خویش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گیرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه ها را برافراشتند ،حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید ، سراپا پوشیده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش دیده نمی شد . امام پرسید : «كیستی ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید ، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را .
راوی
این حسین است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن را سیراب می كند... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست . او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است برآنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده . اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!
راوی
راستی را كه تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است . سرّ دشواری كار ، در پیچیدگی های روح آدمی است . وقتی كه مه در عمق دره ها فرو می نشیند ، اگر چه تاریكی كامل نیست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی بیند . اگر نباشد اینكه آفریدگار، ما را در كشاكش ابتلائات می آزماید ، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریك درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا كه دراین غفلت پنهان همه عمر را سر می كردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم . آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند . هر انسانی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... «عمربن سعد » را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد .اگر باب یا لیتنی كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضیت به ؟ حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم . ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم .» امام فرمود : « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است .» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند . این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است ، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اینكه لشكریان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، تردید نیست. امام می فرماید : « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است . روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده اند وحق نیز همین است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین كه از دهانش یاس و یاسمن می ریزد . این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .
... آنگاه حُر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند ، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست كه حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: « همانا این نكته را نیز هشدار می دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید ،بی تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آیا مرا از مرگ می ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نیست كه ازمرگ می ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت ، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد .آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟ هیهات ، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره من داشتی به یأس رسید . من آن كسی نیستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بیضه» رسید كه منزلگاهی است میان « عُذیب الهِجانات» و « واقصه » ؛ حُرّ بن یزید نیز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند ، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟
راوی
اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر ، دراشتباه است. بیاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاریخ چاره ای نیست جز آنكه داعیه دار این اندیشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می پذیرند و حق هم همین است . اما در اینجا نكته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دین ، منفكّ ازحقیقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت .
امام حسین(ع) بعد از ادای فریضه صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حُر به سخن بایستد :« ایها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسی كه دیدار كند سلطان جائری را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در میان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنایت حكم می راند و بر او با فعل و قول قیام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخی كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده اند و از اطاعت رحمان روی برتافته اند، زمین را به فساد كشیده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمین را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس دیگری شایسته ترم . ای كوفیان ! اگر هنوز هم بر آن بیعتی كه با من بسته اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته اید ، پس این منم ، حسین بن علی فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه ای حسنه كه باید از آن تبعیت كنید، و اگر نه ، اگر پیمان خویش را بریده اید و بیعت مرا از گردنتان بازگرفته اید ، این از شما عجيب نیست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نیز اینچنین كردید. فریب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظّ خویش از سعادت به خطا رفته اید و نصیب خویش را ضایع كرده اید. آن كه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد كه به او بازخواهد گشت و امیدوارم كه به زودی خداوند مرا از شما بی نیاز كند ... » كاروان حسین(ع) همچنان به راه خویش می رود تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » ... آنجاست كه یك بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گوید : هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید : انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ي آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟
حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد . امام فرمود:« هم اكنون خواب لمحه ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد كه می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میكند. دانستم این خبر مرگ ماست كه می دهند.» علی اكبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله كه ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اكبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باك از مردن در راه حق ؟» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه ای كه به سوی كوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند كه از افق كوفه می آید ... بر اسبی اصیل ، با كمانی بر شانه . او « مالك بن نسر كِندی » بود كه از كوفه می آمد. و چون نزدیك شد ، حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نكرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را برحسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف ... و بدان كه این فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر كِندی » كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگرید ، به چه كار آمده ای ؟ » جواب داد : « به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته ام .» یزید بن مهاجر كِندی گفت : « عصیان آفریدگارت كرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می برد.» آنجا سرزمین خشك و بی آب و علفی بود در نزدیكی نینوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نیز « عشق » كربلا كرد. حُر بن یزید از امام خواست كه در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار كه در یكی از قریه های نزدیك فرود آییم ،نینوا ، غاصریه و یا شفیه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با كسانی است كه ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»
گفته اندآنگاه كه حُر بن یزید ریاحی از لشكریان عمرسعد كناره می گرفت تا به سپاه حق الحاق یابد ، « مهاجر بن اوس» به او گفت : « چه می كنی؟ مگر می خواهی حمله كنی ؟ » ... و حُر پاسخی نگفت ، اما لرزشی سخت سراپایش را گرفت. مهاجر حیرت زده پرسید : «والله در هیچ جنگی تو را اینچنین ندیده بودم و اگر از من می پرسیدند كه شجاع ترین اهل كوفه كیست، تو را نام می بردم. اما اكنون این رعشه ای كه در تو می بینم از چیست؟»
راوی
تن چهره ای است كه جان را ظاهرمی كند ، اما میان این ظاهر و آن باطن چه نسبتی است؟ آنان كه روح را مركبی می گیرند در خدمت اهوای تن ، چه می دانند كه چرا اهل باطن از قفس تن می نالند؟ تن چهره جان است، اما از آن اقیانوس بی كرانه نَمی بیش ندارد، و اگر داشت كه آن دلباختگان صنم ظاهر ، حسین را می شناختند.
محتضران را دیده ای كه هنگام مرگ چه رعشه ای بر جانشان می افتد؟ آن جذبه عظیم را كه از درون ذرات تن، جان را به آسمان لایتناهای خلد می كشاند كه نمی توان دید... اما تن را از آن همه ، جز رعشه ای نصیب نیست . این رعشه، رعشه مرگ است ؛ مرگی پیش از آنكه اجل سر رسد و سایه پردهشت بال های ملك الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد ... موتوا قبل ان تموتوا. اینجا دیگر این حُر است كه جان خویش را می ستاند، نه ملك الموت. پیش چشم سٌرادقات مصفای عشق است، گسترده به پهنای آسمان ها و زمین، نورٌ علی نور تا غایت الغایات معراج نبی؛ و در قفا ، گور تنگی تنگ تر از پوست تن ، آن سان كه گویی یكایك ذرات تن را در گوری تنگ تر از خود بفشارند.
حُر بن یزید ، لرزان گفت :« والله كه من نفس خویش را درمیان بهشت و دوزخ مخیر می بینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پاره ام را به آتش بسوزانند!» ... و مركب خویش را هِی كرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال كشید.
راوی
- سلام، نمیدونم چهجوری بگم؛ بچهها گفتن حتماً بهتون زنگ بزنم. ما داریم میریم خونهی... چی بگم؛ ببینید ما داریم میریم خونهی مجتبا.
- واسهی چی؟
- دیروز ظهر خودشو دار زده.
... دستم خشک شد. هیچی نمیشنیدم. بدون بغض، دارم اشک میریزم. اونورِ خط، خانم محمدی میگه الو الو و قطع میکنه. دوباره بهش زنگ میزنم و آدرسو میگیرم. تو ماشین تمام خاطرات مجتبا داره از جلوی چشمم رد میشه. میرسم انجمن. قلبم داره میاد تو دهنم. آنیتا، خانم محمدی، خانم بناساز و آقای حافظ و ... تو دفترن. با خانم محمدی و آقای حافظ و راضیه و قدرت و چن تای دیگه از بچهها میریم خونهی مجتبا. تو راه، خانم محمدی و قدرت برام تعریف میکنن که چی شده. همش دارم به این فک میکنم که کاش من جای مجتبا رفته بودم. واقعاً مجتبا رو خیلی با ارزشتر از خودم میدونستم. فقط داشتم به این فک میکردم که چرا مجتبا باید بره و من باشم؟ مجتبا از اونایی بود که مطمئن بودم آدم مهم و موثری میشه. یه بار ازش پرسیدم میخوای چیکاره شی؟ گفت میخوام ریاضیدان شم؛ همون موقه که آنیتا گفت میخواد بازیگر شه. مهربونیش، مردونگیش، محبت بیدریغش، هوش خیلی بالا و علاقهش به یادگیری و آگاهی، تعهدش نسبت به خونواده و اطرافیانش، از مجتبا نوجوونی منحصر بهفرد ساخته بود. مجتبی کسی بود که دلم خوش بود یه روزی آدم مهمی میشه و اون موقه من افتخار میکنم که وقتی بچه بوده، معلمش بودم. میرسیم خونهشون؛ چن تا اتاق از یه انبار موکت. تاریک و نمور و قدیمی. فاتحهای میخونیم و برمیگردیم. وقتی میرسم انجمن، فرخنده که به پهنای صورتش اشک میریزه و هق هق گریه میکنه، میاد سمتِ من. میگه: آقا دیدین ما رو تنها گذاشت و رفت؟ آنیتا و نبیلا و راضیه هم میان. دیگه نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. همراه بچهها گریه میکنم. و بچهها چه روضهخونای خوبیَن... . میگفتن روز سهشنبه نزدیک ظهر اومده انجمن و از بچهها خدافظی کرده. بچهها گفتن کجا میری؟ گفته میخوام برم یه جای خوب. به مختار گفته برام قرآن بخون... 3-2 ساعت بعد پدرش وقتی میره توی یکی از انبارای موکتی که مجتبا توش کارمیکرده، میبینه که خودشو با حوله، دار زده... . حسابی که گریه کردیم، میشینیم وسط حیات. بچهها هم میان. یه کم از خاطرههاش میگیم و شیطونیاش. به آنیتا میگم یادته کلکل تو و مجتبا، اعصاب واسه من نمیذاش؟ و آنیتای عزیزم دوباره بغض میکنه و بلند میشه میره. خانم جعفری میاد و حرفایی میزنه که دوباره داغم تازه میشه. گفت اگه من شنیده بودم خدافظی کرده، مطمئن بودم میره خودشو میکشه ...

مجتبي نیست ولی من هستم.
همین داره دیوونهم میکنه.
از دیروز ظهر تا حالا،
فقط بلندبلند گریهکردن به دادم رسیده.
امروز میریم بهشت زهرا،
شنبه هم انجمن تعطیله؛ از ۱۰ تا ۱۲ روز شنبه هم به يادش تو انجمن مراسم داريم.
بسم الله
پدرام میگفت: "ديشب توي خواب، خودمو در حال گناهي ديدم، عجيب لذتبخش! توی خواب یهو به خودم اومدم و فهميدم درحال گناهم، دست نگهداشتم و بيخيال شدم؛ هنوز خواب بودم. از دستدادن اون لذتِ خیلی شيرين، حالمو گرفت."پن- ظاهر پدرام به این حرفا نمیخوره. واسه همین نميدونم بايد بش حسودی کنم یا نه!؟ اما از یه طرف هم، فک میکنم آدم تو خواب، خودِ خودِ خودشه. همون ضمیر ناخودآگاه که میگن. شاید چون تو خواب، محدودیتهای مادی وجود ندارن، تخیل آدم یا نفسش یا به قول روانشناسا "اگو"ش یا به قول خارجیا "سلف"ش، آزادانه رفتار میکنه. اینکه دیدم یکی تو خواب اینجوری پایبنده، برام منحصر بهفرد بود. چیزی که تصور نمیکنم توی اون دوستاییم که شاید ظاهرشون خیلی علیهالسلامتر! از پدرام باشه، بشه پیدا کرد. [ناراحت]
بسمالله

بسمالله
کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری
شبای بیستاره
برگ ریزونای پائیز
کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه
برگای زرد و خسته
کی منتظر میمونه
حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد
شب برسه به فردا