تبليغاتX
طرلان
طرلان
شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...
نمایشگاه سرد (1) - جامعه تک صدایی نیمه مدرن!
بسم الله

دیروز، روز اول نمایشگاه مطبوعات بود. همونجوری که توی پست قبل گفتم، از ۵ عصر تو غرفه بودم. محمد معماریان عزیز از اصفهان اومده بود. علی هم اومد. محسن حسام مظاهری رو هم اتفاقی دیدم و همین باعث شد یه سری به غرفه هابیل بزنیم. نشریه ای دانشجویی که اخیراْ توزیع سراسری هم داره. با نگاهی خاص نسبت به جنگ، که خیلی با نگاه غالب حکومتی سازگاری نداره. نمایشگاه تا اینجاش خیلی بی حال تر از پارسال بود. شاید نمایشی از واقعیت فضای مطبوعات، سرد و کرخت. شاید به قول محمد، مطبوعات یه صنعته که به خاطر رعایت نکردن لوازمش، زمین خورده. خلاصه نمایشگاه امسال بیشتر نمایش یک جامعه تک صدایی نیمه مدرنه. غرفه های فارس، جام جم، ایران، همشهری و اطلاعات شلوغ! بود. از مطبوعاتی ها هم فقط سلیمی نمین و کوچک زاده رو دیدم. خورشید و وطن امروز غرفه های فعالی داشتن ولی دریغ از مردم! شاید هم این سرمای سالن بود که باعث می شد آدم فک کنه حضور مطبوعات و استقبال مردم از نمایشگاه سرده!

پ ن ۱ - اینجا می تونین گزارش علی رو از بازدید دیروز بخونین.

پ ن ۲ - طرلان دستخوش تغییراتی شده، بس خودپسندانه!!!

پ ن ۳ - کماکان در نمایشگاه هستیم تا آخر روز جمعه. انتهای نمایشگاه. روبروی غرفه سیما فیلم- سپیده دانایی

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

فرضیه دو دستگی !!!
بسم الله

به نظر من آدما دو دسته ن، آدمایی که قبل از ۷ صبح میرن سر کار و آدمایی که بعد از ۷ صبح میرن سرکار!  اونایی که قبل از ۷ صبح میرن سرکار، اغلب اهل متن هستن تا حاشیه. کم حرف تر از بقیه و اغلب کارگر و کم درآمد هستن، بیشتر از وسائط نقلیه عمومی استفاده می کنن، وقتی صبح دارن میرن سرکار، توی مترو یا اتوبوس کمتر با هم حرف میزنن، به جاش اگه بتونن میخوابن. شبا هم زود میخوابن، و به طور کلی برنامه روزانه و حتی محتوای کارای روزانه شون با اونایی که بعد از ۷ میرن سر کار، فرق می کنه! اما آدمایی که بعد از ۷ صبح میرن سرکار، اغلب اهل حاشیه هستن تا متن، برای رفتن سر کار از تاکسی یا آژانس یا دربست استفاده می کنن، تو تاکسی هی غر می زنن، بیشتر مدیرا از همین آدما هستن! همچنین بیشتر اهل کارفکری (حرف زدن!) هستن تا کار یدی (به درد بخور!). این فرضیه فعلاْ تو تهران جواب داده تو شهرستان های دیگه مردم همه ساعت ۸ می رن سر کار!

پ ن ۱- پروفایلمان را هم در وبلاگ گذاشتیم تا همه بدانند، بلاگفا هیچی از ۳۶۰ کم نداره! از این پس همگان می توانند پروفایل مهدی را زیر عکس وبلاگ و در میان تعداد معتنابهی ستاره! ببینند.

پ ن ۲- بادبادک باز رو مدتی پیش دیدم. فیلمی که از روی رمانی با همین عنوان از خالد حسین، نویسنده افغان ساخته شده. از اونجا که چند ساله که با مردم افغان ارتباط نزدیک دارم، فکر می کنم حق مطلبو راجع به این جماعت بیان کرده بود. بازی خوب همایون ارشادی هم منو یاد درخت گلابی و اولین بازی گلشیفته فراهانی و پریوش عزیز و خاطرات نوجوانی و ... انداخت. جمله ها و دیالوگای عمیق، لطیف و گاهی ادبی - مثل مردمش- از زبان شخصیت های مختلف فیلم می شنوی. مثل این : ”کسی که وجدان ندارد، معرفت ندارد، درد و رنجی هم ندارد!” تصاویر فضاهای سنتی افغانستان با موسیقی و آواز سامی یوسف ترکیب شرقی فوق العاده ای ساخته. اینجا می تونین فیلم بادبادک باز رو دانلود کنین. اگه می خواین راجع به کتاب بادبادک باز هم بدونین می تونین اینجا پیداش کنین. از اینجا هم می تونین متن کتاب رو دانلود کنین.

پ ن ۳- این روزا گرفتار نمایشگاهیم. روزای خوب نمایشگاه و دیدن آدمای آشنا و غریبه. پارسال یه چیزه دیگه بود. مخصوصاْ که رتبه هم آوردیم. اگه خواستین پیدام کنین، تا ۲ آذر بیایین مصلی، انتهای نمایشگاه مطبوعات، روبروی غرفه سیما فیلم غرفه سپیده دانایی. منتظرتونم

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

نامه اي به آقاي ...
بسم الله
حضور محترم جناب آقاي . . .

با سلام و آرزوي توفيق
احتراماً به استحضار مي رساند، هرکاري کرديم تا ديشب را شاد باشيم، نتوانستيم. هرچه بيشتر سعي نموديم تا شاد شويم، بيشتر غصه روي دلمان مي نشست. خلاصه خودتان که شاهد بوديد، يک دل سير گريه کرديم. آخر شما که بهتر از هرکسي مي دانيد که بعضي زخم ها چقدر کاري هستند. ديشب اين زخم ها نگذاشتند. وگرنه ما شما را خيلي دوست داريم. اگر يادتان باشد - به جز يک بار که ما با شما قهر کرديم و بعد هم خودمان آمديم خدمتتان و عذرخواهي کرديم- هميشه ارادت داشته ايم خدمتتان. خدا مي داند شما براي ما کم نگذاشته ايد و هميشه هوايمان را داشته ايد. همه اش تقصير اين زخم هاو روح جوان و ضعيف ماست. سرتان را درد نياورم، شرمندگيمان را از اينکه در شب تولدتان، غم همه وجودمان را گرفته بود و جايي براي شادي نگذاشته بود، بپذيريد. نکند خداي ناکرده جور ديگري برداشت کنيد. آقا ما شما را خيلي دوست داريم. اين اشک هايمان گواه است که چه شب ها و سحرهايي روبروي پنجره فولادتان، برايتان شعرهاي عاشقانه ي تکراري مي خوانديم و شما با بزرگواري به رويمان نمي آورديد که از دستمان خسته شده ايد.خيلي دوستتان دارم. زياده عرضي نيست

کوچک شما
مهدي
20 آبان87 ساعت8:30
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

تولد خودم است
بسم الله

امروز ۲۷ سال و ۳ روزه ام . . .

چه کسی فکرش را می کرد منِ ۸ ماهه (عکس) برای ۲۷سال و ۳روزه شدن چنین مسیری را خواهم پیمود؟

 

پ ن ۱ - روز عاشورا به دنیا آمدم و اسمم را مهدی گذاشتند تا همنامِ بهترین دوستِ پدرم باشم که به تازگی شهید شده بود.

پ ن ۲ - ۵شنبه که یادم افتاد تولدمه ناخودآگاه اشک جلوی چشمامو گرفت.

|+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

راه های رسیدن به خدا !
بسم الله

یکی از وزیران کشور که اخیراْ استیضاح شد، در جلسه استیضاح گفت : من در اثر برخوردها و فشارهای اخیر، به خدا رسیدم. آنان که این آقا را می شناسند-خصوص اصحاب رسانه ملی- خوب می دانند که صدها نفر از طریق ایشان به خدا رسیده اند! مثل اینکه بالاخره بعد از این همه به خدارسانی ملت! ایشان نیز پاداشش را دریافت کرد و به خدا رسید. به قول معروف از هر دست دادی، از همون دست می گیری!

پ ن۱-هیچ وقت آه اوناییو که این آدم با آبرو و حیثیت و زندگیشون بازی کرده بود، یادم نمی ره. همه شون منتظر بودن یه روز آهشون بگیره. ولی هیمنه و نفوذ این مرد اونقدر بود که کسی نمی تونست قبل از این، شکستنشو تصور کنه.

پ ن۲- به خاطر برخی از نظرات، ادامه ای برای این مطلب، در ادامه مطلب می آورم!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

شاگردام
 بسم الله

مجتبی (ايستاده) و فریده - گروه تئاتر انجمن حمایت از کودکان کار

خیلی دوسشون دارم.شاید چون از خرداد ۸۴ معلم ریاضیشون هستم.راستش نمی دونم چقدر تونستم بهشوم ریاضی یادبدم؛ولی من توی این۳سال،از بچه های مهربون انجمن حمایت از کودکان کار،دوست داشتن رو یادگرفتم:

فرخنده-نبیلا-الهه-محمد-سمیه-یونس-شکوفه-مجتبی-فریده-نگین-آنیتا-دیانا-فروزان-نادیا-احمد-معصومه-زینب-منیژه-فرحناز-راضیه-فرشته-شیریالی-ناجيه-مژگان و ...

۱۷ ساعت پس از آپ نوشت- خانم زینب امیر خانی صاحب وبلاگ نت های صورتی یه شعر تقدیم کرده به این بچه ها. حیف بود اینجا نباشه. واقعاْ زیبا است :

مي خورد باران به جادّه مثل تير
بر بساط كـوچــكِ طفلي فقيـر

او كه تنها سايـه بان مادر است
مي دود تا سايـه باني مثل شير

خستــه از روزي كسالت آور است
چشم هايش رنگِ جنگل سبزِ سير

با نگـاهــش شهـر را مي كـاود و
شهر باران خورده ي خيسِ حقير_

_مثل هر روز است اما خيسِ آب
در نگـاهِ تــشنه يِ طفـلِ فقيـر

در بساطش جستجويي مي كند
تــكه ناني زيرِ پاكـت هايِ شيـر

مي رود فكرش به جايي دورِ دور
زوركـي مي خنـدد امـا دلپذيـر

تكـه نـان را زيرِ بـاران مي برد
قطره ها با شرمِ نرمي سر به زير_

_تكه نان راخيسِ باران مي كنند
خيسِ بـاران چشـم هـايِ سبزِ سيـر

امیرخانی ۹/۱۱/۸۶

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

دوستام
 بسم الله

یادم می­آد روزهایی رو که نمی­تونستم بدون دوست و رفیقِ همدل و هم­صحبتِ همراه سرکنم. یادمه يه روزایی نمی­تونستم به روزای بدون دوست و رفیق، حتی فکر کنم. تا اينکه همون چیزی که ازش می ترسیدم، سرم اومد. توي بدترين بحران زندگيم، دوستاي بسيار عزيزم هيچ حضوري نداشتن. اونجايي که تنهاي تنها بودم و هيچ کدوم از دوستامو که توي تمام مشکلاتشون و مسائلشون، کمکشون کرده بودم، نديدم. بعد از اینکه تونستم با وضع جدید کنار بیام، به لطف خدا تونستم بفهمم که می­شه بدون دوست و رفیق هم زندگی کرد. از اون به بعد دوستامو دوباره به دست آوردم. حالا برام ارزش دارن، دوسشون دارم و کمکشون مي کنم و ازشون کمک هم مي خام؛ ولي نه به خاطر نياز و وابستگي که بهشون دارم بلکه به خاطر خودشون دوستشون دارم. به نظرم هر چیزی رو می­خوای قدرشو درست همون اندازه که هست بدونی، ازش دل بکن، قبل از اینکه روزگار این کارو برات بکنه.

پ ن۱_ دمی مور تو "پیشنهاد بی شرمانه" مي گه: چیزی که دوست داری رو رها کن؛ اگه بهت برنگشت، بدون که از اول هم مال تو نبوده. اگه برگشت تا ابد مال تو می­مونه.
پ ن۲_ "آن" چه نپاید دلبستگی را نشاید
|+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

گذشته
 بسم الله

چه روزهای خوبی است، وقتی حس کنی که از گذشته فقط تجربه برایت مانده است.

پ ن : این تازه اول راه است

|+| نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

مثبت هیژده (3) - قرار عاشقانه؟!
بسم الله

این روزا تعدادی از وبلاگایی رو که معمولاْ می خونم، در حال تعطیلی هستن. نویسنده های بعضی از این وبلاگا، وبلاگ رو فضای مناسبی برای یافتن همسر! می انگارن. (تازه بجه مثبتاشون!) و بعد از مدتی یا به دلیل سرخوردگی یا رسیدن به وصال، کرکره رو کشیده ن پائین. از اون طرف، خارجی های غربزده! یه چیزی دارن به اسم DATE. توی دیکشنری های خارجی این کلمه رو اینجوری ترجمه کردن:بیرون رفتن با فردی از جنس مخالف*. یعنی یه مدتی با کسی که تا حدی می پسندنش، میرن پارک، سینما، کافه،... و در قالب این روابط، طرفشون رو می شناسن و اگه خاستن با هم ازدواج می کنن. جامعه ما چون ظرفیت DATE رو نداره، بروبچ مثبت، در قالب وبلاگ، دنبال DATE می گردن!

پ ن۱: DATE : go out with a person of the opposite s-e-x

پ ن۲: شاید تعبیر وکی پدیا بهتر باشه > DATE : A social outing with a current or potential lover

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  | 

یوسف (ع)
 بسم الله

کاری به سریالش ندارم

ولی همین یوسف (ع) لااقل از یه نظر، آبروی کل مردای تاریخ رو خریده ها . . .

|+| نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت   توسط مهدی  |