بسم الله
چند اتفاق ساده :
اول اینکه به دلايل بي شمار، هم قالبو عوض کردم هم يه سر و ساموني به پيونداي دوستام دادم. ولي به جز يه گمنام، هيشکي نگفت مبارکه! داستان تغيير قالب بر مي گشت به يکي دو سال پيش که از يکي از دوستان وبلاگيم خواستم کمک کنه که قالب طرلانو يه جورايي شبيه قالب وبلاگ اون کنم ولي قسمت نشد. کلي دنبال يکي گشتم بتونه يه صفايي به قالب طرلان بده که پيدا نشد. تا اينکه خودم يکي از قالباي وبگذر رو گذاشتم جاي قالب قبلي.
اتفاق دوم اين بود که خانوادم رفتن سفر عتبات و من هم براي اينکه تنها نمونم، رفتم مسافرت پيش اقوام. اونجا هم به نت دسترسی نداشتم و امروز بعد از ۶-۵ روز که برگشتم تونستم آپ کنم. چند روز رو با طبيعت گذروندن و زنده کردن خاطرات کودکي، خيلي حال داد!
پ-ن :
تو پست بعدي يه چيزايي راجع به پرنده اي که اسمشو رو وبلاگم گذاشتم ميدم:"طرلان"!
درخت سيب عاشق يه شعر زيبا درباره امام حسن مجتبي (ع) گذاشته که زيباست.
بسم الله
شايد اولين داستان من، شايد هم خاطره!
... مرد همچنان صحرا را برای رسیدن به سرزمین موعود، مي پيمود. اما تشنگي و بي آبي امانش را بريده بود. چشم امیدش به آسمان بود و چشم جستجوگرش به افق. طعنه های تیز آفتاب صحرا هم خسته اش کرده بود. تا اينکه نشانه خرمي و سبزي در دوردست، خستگي را از چشمانش ربود. سراسيمه به سوي خرمي شتافت. پنداشت هرجا که خرمي هست، حکماً آب پاکي هم هست.آري به ظاهر چنان بود که مي پنداشت؛ به برکه آبي رسيد که زلالي مثال زدني داشت. تا مي توانست از آب آن نوشيد و تن و بدن تشنه خود را شست. ساعتي گذشت تا کم کم در سينه اش سوزش غريبي حس کرد. سوزشي که هر لحظه بيشتر و بيشتر درونش را مي سوزاند. به زودي فهميد آب برکه مسموم بوده؛ اما بعد از آنکه پوست بدنش هم شروع به سوختن کرده بود.
***
از آن روز به بعد مرد صحرا را مي پيمود اما هم تشنه بود و هم جگرش مي سوخت. اين روزها مرد هم تشنه است و هم از نوشيدن آب هراسان. حتي اگر نگاه معصوم و ملتمسانه زلال ترين و پاک ترين آب ها هم او را وادار به نوشيدن کنند ...
بسم الله
چند ماهي بود که ساکت بودم و چیزی آپ نمی کردم، یکي از دلايلش اين بود که اگر مي خواستم بنويسم، حرفام توي يک کتاب هم جمع نمي شد. همينطور نمي دونستم اگه بخوام حرفي بزنم و چيزي بنويسم، از کجا بايد شروع کنم. از طرفي احساس مي کنم اين روزا ديگه فکرم گنجايش درگيري هاي مختلفو نداره. به همين خاطر فکر کردم شايد اگه ذهنمو به اشتراک* بذارم بهتر بتونم با خودم کنار بيام و از طرفي هم شايد اصلا از اول ساختار ذهنمو ساختم. شايد اينجوري زودتر به زندگي برگردم.
داستان از اونجا شروع مي شه که هميشه فکر مي کردم افکارم اينقدر از استحکام برخوردارند که حوادث و اتفاقات نمی تونه گزندي بهشون وارد کنه. اين من هستم که افکارمو با دانسته ها، مشاهدات و تجربه هام شکل مي دم. البته هميشه هم همينطوري بود. من آدمي نبودم که هيچ اتفاقي بتونه افکارمو تحت شعاع قرار بده. نمي خوام بگم آدم، تحت تأثير اتفاقات و کسب تجربه ها نبايد ديدگاهاش تعدیل بشه؛ بلکه منظورم غلبه حوادث بر ديدگاههاست، که فکرشو نمي کردم در مورد من اتفاق بيفته ... اتفاق هايي که با اين ابعاد زندگي مارو دربرمي گيرند، اگه مدتشون هم نسبتا طولاني بشه، اون وقته که يه جنگ درست و حسابي بين اون اتفاقها و ذهنيت هاي ما در مي گيره.
حالا بعضيا ادعا مي کنن در مقابل وقايع ناگوارجدي، خم به ابروشون نميارن! اينا به جز عده معدودي، يا در عنوان کردن وقايعي که براشون اتفاق افتاده، گنده گويي! مي کنن يا اينکه از اساس، ذهنيتهاي شکل گرفته اي نداشته اند. ولي اگه حوادث ناگوار يه حمله تمام عيار رو شکل بدن، کمترين اثر وضعيش اينه که ديدگاه هاي آدم رو زير و رو مي کنه. حالا اگه آدم بلند شه و به کمک دستگاه فکري و بنيان هاي اعتقاديش، خودشو جمع و جور کنه خيلي محکم تر از قبل شده.
فرض کن درختي در مقابل طوفان قرار بگيره؛ طوفان اگه طوفان باشه! از برگا و شاخه ها چيزي نمي زاره. حتي تنه رو هم ممکنه خم کنه؛ آدم مثله اون درخته که شاخه و برگ و تنه و ريشه داره. ولي تا وقتي ريشه ت توي خاکه، خيالت مي تونه راحت باشه که بعد از طوفان بتوني دوباره شروع کني و شاخ و برگاي جديد پيدا کني. يه روزايي همه حواسم به شاخ و برگام بود؛ به شاخه هاي لطيف و گاهي ضخيم که جلوي چشمم شکستن. داشتم جلوي چشمم هر روز مي ديدم که به قول نيما :
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب،
ای دریغا به برم می شکند...
اما اين روزا ديگه بي خيال شاخ و برگاي طوفان زده شدم. فقط ريشه مونده برام. محکم چسبيده مش.
* معادل فارسي کلمه Share
پ-ن : بعداً ميگم چه جور حوادثي تونستن اين بلا رو سرم بيارن! پس اونايي که نمي دونن تا اون موقع با عجله قضاوت نکنن!
بسم الله
فقط آنهايي كه باد كاشتند،
طوفان درو كردند!
من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستوهاي عاشق،
براي چه گرفتار گردبادي ام كه
مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی!
بسم الله
ناله را هرچند می خواهم که پنهانش کنم
سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن