بسم الله
بالاخره رفتم؛
سربازی را می گویم.
روزهای آزادی از خود به صورت رسمی.
توفیقی اجباری برای رهایی از قریب به اتفاق وابستگی های پنهان و شاید کاذب.
اگر بخواهي كه هيچ؛ ولي اگر مقاومت كني آنها به زور اين كار را برايت مي كنند.
خواستن يا نخواستن تو اهميتي برايشان ندارد؛ تفاوتش تنها در تأثيراتي است كه بر
درونت مي گذارد.
از اصلاح سر با شماره 2 (دو شماره كمتر از ۴) تا لباس هاي يك رنگ آبي نفتي،
تقليل دغدغه هايت به ضروريات مثل زمان هاي بيدار شدن، خوابيدن، خوردن،
حمام، مرخصي و ... همگي دست به دست هم
مي دهند تا به طرز عجيبي به قولي «خز*» شوي.
از اين همرنگ شدن و رها شدن خيلي حس رضايت دارم.
همان چيزي كه از چند سال پيش دنبالش بوده ام و اينجا فرصتي است تا
45 روز به صورتي كم نظير، هيچي بودن را تجربه كنم.
فعلا كه هنوز راضي ام تا ببينم تا آخر همينطوري است يا كم مي آورم.
اساسا در حال دفاع از فلسفه وجودي سربازي نيستم؛
تنها به بيان تجربه شخصي ام از آن مي پردازم.
اميدوارم در كنار اين تجربه كم نظير، فرصتي هم براي فكر كردن پيدا كنم.
پي نوشت :
* هر كاري كردم به جاي واژه خز(khaz) معادلي بياورم كه
حق مطلب را ادا كند، نتوانستم!
- احتمالا تا 2 هفته ديگر آپ نمي كنم؛
ولي بعد از آن هر هفته از سربازي و تجربه هاي شخصي آن
خواهم گفت.
آزاد!