بسم الله

مصطفی مستور متولد سال 1343، اهواز، از آن نویسنده هایی است که به خاطر نوع نگاهش به مسایل و آسیب های اجتماعی خیلی دوستش دارم. نوع دیگری از سید مهدی شجاعی عزیز؛ شاید جلال هم به نوعی در زمان خودش چنین نگاهی داشت. در داستان های مستور غیرتی از سر دردمندی مشاهده می کنی که در قصه های لطیف و شیرینش جاری شده است. برخی شخصیت ها را هم زمان در چند تا از داستان هایش می بینی؛ که حضور تکراریشان بی ارتباط به حضور پر رنگ این کاراکتر ها در لایه های پنهان جامعه خودمان نیست. شخصیت هایی مثل سوسن!
از رمان «روی ماه خداوند را ببوس»ش که برگزیده جشنواره قلم زرین شد تا «استخوان های خوک و دست های جذامی» تا «حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه» و تا «من دانای کل هستم» پر است از دغدغه های اجتماعی و فلسفی مستور.
حالا یک سری حواشی سیاسی هم در رابطه با مصطفی مستور وجود دارد؛ در آن زمینه هم حرف هایی دارم که بماند.
زیبا ترین کتاب مستور شاید رمان «روی ماه خداوند را ببوس»ش باشد که شاید نقطه عطف آن هم بخش صحبت های راننده تاکسی باشد. بخش صحبت های راننده تاکسی را آورده ام تا نمونه ای از قلم وی باشد:
بی اختیار به حرف های جوانی که با علی صحبت می کند گوش می دهم و حیرت می کنم. او راننده تاکسی است اما چیزهایی می گوید که گمانم هیچ راننده تاکسی تا به حال به آن ها فکر هم نکرده است :
"... یواش یواش همه چیز داره برام روشن می شه . حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم . مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه : فقط باید نگاه ت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلوتر ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط چند متر جلوی سپر رو نگاه کنی. به چیزی نباید گوش بدی. آن پخش لعنتی رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هر چی توی اون خراب شده پائین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطوری ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست؛ اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه. خب، نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتشو ببره. گفت دل ش می خواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره و راحت ش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون ازاین مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برمی گرده. گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دوساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمی گرده. به ش گفتم اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمون م می خواستم کار خوبی کرده یاشم. یعنی درآن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم : عباس! حالا وقتشه. پرسید:«گفتی واسه چی این کاررو می کنی؟» گفتم:«برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقاً خیلی هم خنده دار بود. واقعاً که خنده دار بود. گفت چه طوره به اون خداوندت بگی از توی آسمون چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدی شد و گفت : «مشکل و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون.» بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت :«ببینم تونمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوند تو راضی راضی باشه. قبوله؟» توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی راجع به خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودشو توش برانداز کرد و گفت :«یه چیزایی شنیدم اما چیز زیادی ندیده م، اما اون نسناس گمون م هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمون م خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ی ماشین رو پایین آورد و گفت :«اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت :«اگه شنیده بود که مجبور نبودم هرروز به بچه ها دروغ بگم که دارم می رم خرید.» کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمون ش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل ازاین که دررو ببنده گفت : «ازطرف من روی ماه خداوند را ببوس!» چند خیابان که رفتم حس کردم حال م هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه ی اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وز وز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهن ش بود و اون رو رها نمی کرد. دست م رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند."
این را که می گوید بغض می کند و از روی صندلی بلند می شود و به سمت در خروجی رستوران می رود.