بسم الله
موسي و خانواده اش در بيابان گم شدند.
باران باريده بود و سرما آزارشان مي داد.
موسي نوري ديد . . .
به سمت نور دويد . .
آتش بود.
عصر عاشورا كودكان در بيابان گم شدند.
زينب (س) بود؛
اما نمی دانست به سمت كدام نور بدود . . .
دامن كودكان گم شده آتش گرفته بود.
. . .
ظهر بود .
. . .
درست به وسط آسمان رسیده بود حسین،
وقتي خورشيد را در زمين سر بريدند
. . .
بسم الله
یکی دو سال پیش در سایت لوح فرهنگ و ادب فارسی داستان کوتاهی از
علی محبی خواندم به نام «شاهد».
آن زمان تکانی داد این دل صاحب ... ام را. با آوردنش هم یک احساس غریب
دوباره زنده می شود هم یک داستان زیبای دیگر زینت بخش طرلان.
بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخوانید.
شاهد
علي محبي
گفتم: اين حرفا قشنگه ولي به درد زندگي کردن نمي خوره...
سرش را گرفت بالا. نگاهش را به چشمانم دوخت و ناگهان زد زير خنده. گفت: اگه به درد زندگي کردن نخوره به درد مردگي کردن که مي خوره...
اصلاً نمي دانم چرا يک دفعه اسم مردن را که آورد تمام تنم لرزيد. تا آخر هم نفهميدم دوستش دارم يا نه. ولي هميشه مواظبش بودم. از کلاس که مي آمد بيرون نگاهش مي کردم. از پلّه هاي سلف که بالا مي رفت نگاه من را با خودش تا بالاي ساختمان غذاخوري مي برد. وقتي در کلاس دستش را بالا مي برد که سوال کند همه ي حواس من مي رفت به سوال کردنش. وقتي بعد از کلاس او را مي ديدم که با بقيه ي بچّه ها خندان از در دانشگاه بيرون مي روند، ناخودآگاه با آن ها تا دم در مي رفتم.آخر هم نفهميدم چرا. بعضي وقت ها گمان مي کردم که اصلاً شايد يک توهّم باشد. شايد الکي فکر مي کردم که اين آدم با بقيه فرق دارد.آخر من و افسانه کجا به هم شبيه بوديم؟
. . .
بسم الله
یکی از همکاران محترم که اهل خطه سرخ ادبیاتند، داستان کوتاه زیبا و محکمی دارند به نام «لیلی». این داستان را در پست امروز گذاشتم . البته این داستان در سال گذشته نگاشته شده و در وبلاگ ها و سایت های ادبی مختلف کار شده، اما من ازشون خواستم تا اجازه بدهند تا «لیلی» چند روزی رو هم مهمان طرلان باشه. ادامه داستان هم در ادامه مطلب آمده است:
لیلی
امروز ، سر خاكت من تو را بعد از ۹ ماه و ۷ روز ،دوباره ديدم . همان وقتي كه داشتند لحد را روي صورتت مي گذاشتند بالاي سرت بودم ايستاده نه، نشسته نه، دست و پا مي زدم زير دست و پاي مردم و خودم را با چنگ و دندان مي رساندم بالاي سرت . عاقبت صورتت را ديدم آن ريش بلند درويشي را هم كه حتما ۹ ماه و ۷ روز است گذاشته اي ،ديدم .رنگ پريده بود مثل من گونه هاي من هم از ۹ ماه و ۷ روز پيش به اين طرف ديگر گل نينداخته ،حالا يك صورت كشيده مهتابي دارم كه چشم هايش را عمه فخري قسم خورده يكروز در مي آورد .
همان وقتي كه آمده بودم خانه تان رويت خلعتي كشيده بودند و دورت پر از لاله هاي سبز بود، بوي مريم مي دادي اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. ...
بسم الله
راستش بعد از یک دودلی، تصمیم خودم را گرفته ام که طرلان را
مهمانخانه خراباتیان کنم.
یعنی گاهی که در وب گردی به دوست عزیزی که
حرفی از دل می زند، برخوردم، به طرلان دعوتش کنم
تا سخن از دل زدن، به هر زبان، در خاطر طرلان بماند :
امروز وبلاگ محمد مبینی را دیدم که داستانهای کوتاه بسیار زیبایی داشت.
ایشان برگزیده جشنواره رسانه های دیجیتال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
سال 86 در بخش بهترین وبلاگ های ادبی و همچنین رتبه پنجم هشتمین
کنگره سراسری ادبیات غدیر سال 86 در بخش داستان نویسی شده اند.
از "مشترک مورد نظر" http://www.mobini.blogfa.com
چند تا داستان کوتاه می آورم:
قناري - 42
يك هفته خودش را در خانه زنداني كرد.
روزها پشت پنجره مي ايستاد و مردم را كه آزادانه
زندگي مي كردند نگاه مي كرد. ...
آخر هفته، حميد تلفن كرد:
... يه هفته فرصتت تموم شد؛ بالاخره اين قناريا رو ميخواي يا نه؟
در جواب بعضی از دوستای بسیار عزیزم که افتخار دادند و
مطلب قبلی را خوانده بودند و به غم پررنگش انتقاد گرده بودند،
با اجازه از تنها ترین تنهایان یکی از آپ های قدیمی ش رو که
خیلی دوستش دارم می آرم :
پنج وارونه چه معنا دارد ؟
خواهر کوچکم از من پرسید؛ من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت : مهران پسر همسایه، پنج وارونه به مینو می داد ؟؟؟
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :
"هر زمان بارش بی وقفه ی درد سقف کوتاه دلت را خم کرد،
بی گمان میفهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟"