تبليغاتX
طرلان
طرلان
شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...
روزانه‌نگاری (10) - شرش کم!

بسم‌الله

ظاهراً سال 87 هم با همه گند و گ...ش، داره شرشو کم مي‌کنه. قطعاً واسه هرکي يه جوري بوده؛ براي بعضيا سرآغاز خوشبختي و براي بعضيا هم هموني که اول گفتم. نمي‌شه صفر و صد نگاه کرد؛ واسه بعضيا هم يه سال مثل سالاي قبل. نمي‌دونم ولي گاهي اصلاً نمي‌تونم معنيه "گهي زين به پشت و گهي پشتِ زين" رو بفهمم؛ گاهي پريود زمانيِ زين به پشت بودن اونقدر طولاني مي‌شه که پشت زين بودنو در مورد خودت منتفي مي‌دوني!

پ‌ن‌1- در مورد پست مثبت هيژده قبلي، ايشالا بعد از عيد قسمت دومشه مي‌نويسم.

پ‌ن‌2- مي‌گن گاهي طناب در آستانه پارگي قرار مي‌گيره، تا تو امتحان بشي؛ ولي پاره نمي‌شه. کمي آن‌طرف‌تر از آستانه پارگي‌ام!
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط مهدی  | 

مثبت هيژده (6) - غريزه جنسي و ازدواج - بخش نخست

بسم‌الله

طرح موضوع :

چه دختر چه پسر، باید قبل از ازدواج، تکلیفمونو با غریزه جنسی و شیوه برخورد باهاش، روشن کنیم. به عبارتی، سعی کنیم رفتارها، احساسات و عکس‌العملهای برخاسته از غریزه جنسی خودمون رو خوب بشناسیم و درباره‌ش تحلیل داشته باشیم. براساس این شناخت و تحلیل هم بتونیم رفتارهای مناسب و برنامه‌ریزی شده در قبالش داشته باشیم. به طور مثال آدمایی که اعتقادات مذهبی دارن، می‌دونن که اسلام اجازه هیچگونه رابطه‌ جنسی رو قبل از ازدواج نمی‌ده. بنابراین افرادی که پایبندی‌های مذهبی دارن باید کلاً قید این موضوع رو تا قبل از ازدواج بزنن. موضوع مورد اختلاف اینجاس که از اون ‌جا که غریزه جنسی قوی‌ترین غریزه انسانه، وقتی برخی مقدمات فراهم بشه، بیشتر اوقات نمی‌شه جلوی برقراری رابطه جنسی رو گرفت. بنابراین منطقیه که بايد از کارایی هم که زمینه رو برای ارتباط جنسی پیش میارن پرهیز کرد؛ مثل چشم‌چرونی، دیدن فیلمای سـ.ـوپـ.ـر و ... حالا حرف من اصلاً این نبود. می‌خاستم بگم این ایده‌ای که می‌گن تنها راه ارضای غریزه جنسی، ازدواجه، پس به سرعت ازدواج کنین! مخالفم. این ایده باعث می‌شه بیشتر پسراي مذهبی، ازدواج رو توی رابطه جنسی خلاصه ببینن. چن سال هم که از ازدواجشون گذشت و اون کف‌کردن اوليه، خوابيد! ممکنه برن سراغ بازار آزاد! گفتم ممکنه!

تا بعد ...

|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط مهدی  | 

روزانه‌نگاری (9) - کنسرت عليرضا قرباني

بسم الله

مدتي قبل، وقتي فهمیدم استادِ سنتورم تو کنسرت علیرضا قربانی شرکت می‌کند، تصمیم گرفتم هرطور شده شرکت کنم. چون هم صدای قربانیو دوست دارم، هم استادمو! خلاصه با محمد و همسرش رفتیم تالار وحدت. برنامه به همت بنیاد رودکی و به عنوان بزرگداشت رودکی برگزار شده بود. به خاطر همین، اشعار همه تصنیف‌ها از رودکی بود. صدای قربانی به همراه عود، رباب، ضرب، سنتور، نی، تار و کمانچه و حتماً شعرای منحصر به فرد رودکی شب خوبی رو فراهم کرد. اصلاً شاید این کنسرت باعث شد ایمانم به رودکی چندین برابر بشه. چشمم دنبال استادم پشت سنتور می‌گشت که فهمیدم استاد رباب می‌نوازند. صدای وزوز یکی از بلندگوها در اوج آواز و تحریرهای خواننده، امتیاز کنسرتو نصف کرده بود. دو تا خانوم پشت سر من نشسته بودن.‌ یکیشون قبل از شروع برنامه گفت: آقا شما یه کم سرتو خم کن، تا ما هم بتونیم ببینیم. منم قبول کردم و تا نصفه‌های کنسرت، همینجوری خمیده و خموده! نشسته بودم. وسطای برنامه، برگشتم یه نگاه به عقب کردم. دیدم اون یکی خواب خواب!! اینم از عوارض موسیقی سنتی!

پ‌ن- بعضی از ابیاتی که توی تصنیف از رودکی خونده شد:

به روز نیک کسان گفت، تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است
-
شنیده ام بهشت آن‌کسی می‌تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
هزار کبک ندارد دل یی شاهی
هزار بنده ندارد دل خداوندی
-

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند روزی اهل سوال

تورا که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست
مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال

علی اکبر داداش زاده در کنار علیرضا قربانی

آقای علی اکبر داداش زاده (استاد سنتورِ من) در کنار آقای علیرضا قربانی

اینجا و اینجا می‌تونین بقیه عکسا رو بینین.

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط مهدی  | 

نگاه (7) - فرسايندگي مصائب و اهميت بقا

بسم الله

یه بار اینجا راجه به مصیبت‌هایی که ذهن و روح و دیدگاه‌های آدمو شخم می‌زنه، حرف زدم. اومدم تو ادامه‌ش بگم که در مواجهه با اون‌جور مسائل و اتفاقات، دو حالت اتفاق میفته: یا تو جا می‌زنی و می‌شی یه آدمه دیگه، که همه اصول و اعتقادات و دیدگاهاشو از دست می‌ده یا اینکه نه، تو با چنگ و دندون ذهنیتای درست و بنیادیتو نگه می‌داری و بقیه دیدگاهات هم تعدیل و بازتولید می‌شن. توی حالت دوم که به نظر میاد بهتره، نباید انتظار داشته باشی این آدم ذهن و روح مرتب و رفرش و صددرصد بانشاطي براش مونده باشه. به هر حال روح و روانش یه سری آسیب، هر چند جزئی می‌بینه. مثلاً کوه به چی معروفه؟ به استقامت و پایداری و محکم بودن. این که کوه با گذشت هزاران سال، هنوز هست، مهمه؛ وگرنه همه‌مون توی جغرافیا خوندیم که کوه ها در اثر آب و باد و باران، دچار فرسایش و تغییر شکل می شن!

پ‌ن- شايد واسه همینه که معتقدم آدمی که خیلی رو خط‌کش راه می‌ره و هیچ عیب و ایرادی توی تفکرات و رفتارش نمی‌بینه، حتماً یه جای کارش می‌لنگه!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط مهدی  | 

مثبت هیژده (5) - ع ش ق ؟

بسم الله


دارم کتاب "هنر عشق ورزیدن" اریک فروم رو می‌خونم. برای اولین بار در مورد عشق و محبت زن و مرد، جملاتی متفاوت با آرای رایج پیدا کردم. ایشالا از بهترین مطالب این کتاب خواهم نوشت. ولی فعلاً اولین جمله کتاب رو که فروم به نقل از پاراسلسوس* آورده، ببینین:

"آن که هیچ نمی‌داند، به چیزی عشق نمی‌ورزد. آن که از عهده هیچ کاری برنمی‌آید، هیچ نمی‌فهمد. آن که هیچ نمی‌فهمد، بی ارزش است. ولی آن که می‌فهمد، بی‌گمان عشق می‌ورزد، مشاهده می‌کند، می‌بیند ... هرچه دانش آدمی در چیزی، ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هر که فکر کند همه میوه‌ها در همان وقت می‌رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی نمی‌داند."

پ‌ن‌- يکي از مهربانی‌های خدا به من و طرلان، نظر لطف بهداد و بهين بداغی است که گاهي که پدرشان آقاي علي بداغي سروده‌اي دارند، براي من هم مي‌فرستند. يکي از آخرين سروده‌هايشان خيلي لطيف است؛ و شايد زبان حال خيلي‌ها:

يك دو ماهي مانده تا عيد اي عزيز!

بي‌خيالِ اين همه سنگ و ستيز!

گيركرده در گلويت كيكِ بغض؟

استكاني "دوستت‌دارم" بريز!

* paracelsus
|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت   توسط مهدی  | 

روزانه‌نگاری (8) - بو کُن . . . بوی عیده

بسم‌الله

ماه اسفند واسه من محبوب‌ترین ماه ساله. بهترین هفته‌ی سال هم، هفته آخرِ اسفند. حیف که زود تموم می‌شه و یه دفعه عید میاد. یه جورایی تو این ماه یاد فرهاد میفتم... به خاطر بوی عیدیش:

بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینها زمستونو سر میکنم
با اینها خستگی‌مو در میکنم!

پ‌ن- یه شعر جدید از علی بداغی :
کسی را عشق اگر لایق بداند
به امواج جنون در می‌کشاند

و نامش را -زلیخا را که دیدی!-
کنار نام یوسف می‌نشاند

|+| نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت   توسط مهدی  | 

کتابخونه (1) - نادر ابراهيمي

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

شاعرانه (3) - از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

بسم‌الله

غزل‌های فاضل نظری در میان غزل‌هایی که دیدگاه‌های رایج را، در موضوعات مختلف، نقد می‌کنند، کم‌نظیرند. تمثیلات و استعاره‌های بدیع، در شعرهای او فراوانند. اولین بار سال 82 از طریق مهدی با شعرای فاضل آشناشدم. با همان غزل که با "از باغ می‌برند چراغانیت کنند...تا کاجِ جشن‌های زمستانی‌ات کنند" آغاز می‌شود. قبلاً یک بار اینجا، یک بار هم اینجا از فاضل نظری یاد کرده‌ام. این غزل هم یکی از بهترین‌هایش:

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمد و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

نگاه (6) - ضرر کردن
بسم‌الله

پدرام مي‌گفت : «چارشنبه بهم خبردادن که فلان ماه، فلان قدر حقوق اضافه گرفتي و پس ندادي و به همين دليل، اين ماه از حقوقت فلان قدر کم مي‌شه. من هم انکار کردم. ولي جانشين مديرعامل، از اسناد مي‌گفت. ازش خواستم تحقيق بيشتري کنه و اون بعد از تحقيقاتش گفت: تو اين پولو گرفتي و پس ندادي. انتظار داشتم صحبت‌هاي من، ارزش بيشتري از اسناد داشته باشه و وقتي ديدم اينطوري نيس، عصبي شدم و به جانشين که مرد مسنيه، گفتم مثله اينکه شما نمي‌فهميد. اون هم خيلي بهش برخورد و گفت برو با مديرعامل حلش کن. 5-4 روز استرس و بگو مگوهاي زياد، نتيجه اين تقابل بود.» پدرام ‌گفت : «وقتي پيش خودم يه بار ماجرا رو مرور کردم، خيلي چيزا فهميدم:

1- عصباني‌شدنِ من، عمدتاً به خاطر طعمِ تلخِ "ضررکردن" بود. من تابحال همچين ضرري نکرده بودم و اولين تجربه‌ي ضرر، کنترل اعصابمو از دستم خارج کرد.
2- يادگرفتم تو دادوستدهاي مالي، همه چيزو ثبت کنم و رسيد بگيرم؛ حتي از رفيقم. فهميدم من با افراد دوستم، نه با حافظه‌شون!
3- يادگرفتم در مقابل اتفاقاتي که تابحال با امثال اونا روبرو نشدم، به جاي مقاومت و مقابله در مقابل اون اتفاقا، مديريتشون کنم و بفهممشون؛ چون ممکنه توانايي مقابله رو نداشته باشم و کنترل خودمو از دست بدم. همچنين فرصت فهم اون اتفاق رو از خودم بگيرم يا ممکنه هزينه اين فهم رو خيلي بالا ببرم و يا زمانشو به تأخير بندازم.
4- فهميدم امثال من در مشورت‌هاي حياتيِ زندگيشون، خيلي بايد احتياط کنن. چون ما ناخودآگاه، ذهن مشاورامونو مي‌سازيم تا حرفي رو که دوست داريم از دهنشون بشنويم و در حقيقت تأييد بگيريم. و بعد که ديديم همه تأييدمون مي‌کنن، دست به کارهاي متهورانه مي‌زنيم.»

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

شاعرانه (2) - سخت‌تر می‌شی ولي ...
بسم‌الله

عرفان نظر آهاری رو دوست دارم و عاشق شعرا و کتاباشم. قبلاً هم ازش اینجا یاد کردم و از کتابش، متنایی رو اوردم. این شعر خوب هم از ایشونه :

تو چه ساده ای و من، چه سخت
تو پرنده‌ای و من، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من، ولی همیشه گیر کرده‌ام.
تو به موقع می‌رسی و من،
سال‌هاست دیر کرده‌ام.

***
خوش به حال تو که می‌پری!
راستی چرا
دوست قدیمی‌ات _ درخت را _
با خودت نمی‌بری؟

***
فکر می‌کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس درِ بزرگِ باغِ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه‌ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی‌ات بکار.

***
خواب دیده‌ام
دست‌های من
آشیانه تو می‌شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می‌شود.
میوه‌ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ‌های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

***
خواب دیده‌ام
شب، ستاره‌ها
از تمام شاخه‌های من
تاب می‌خورند.
ریشه‌های تشنه‌ام
توی حوض خانه خدا
آب می‌خورند.

***
من همیشه
خواب دیده‌ام، ولی ...
راستی، هیچ فکر کرده‌ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه‌های ما اگرچه گیر کرده است
میوه‌های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

پ ن- در مواجهه با مشکلات بزرگ و به عبارتی در کنار اومدن با مصائب، اگه مقاومت کنی، محکم‌تر از قبل می‌شی. ولی در عوض سخت‌تر هم می‌شی. شاید مثل درخت! درسته که آستانه تحملت می‌ره بالا، ولی در عوض آستانه تحریکت هم می‌ره بالا. دیگه به این راحتیا به کسی اعتماد نمی‌کنی. ولی گاهی یه پرنده، می‌تونه حتي اعتماد يه درختو هم براي پرواز جلب کنه و هوس پروازو تو سرش بندازه ...

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

روزانه‌نگاري (7) - کاخ جوانان
بسم‌الله

با رضا که اخيراً سردبير همشهري محله منطقه 10شده، رفته بوديم محله خوش و هاشمي. مي‌خواست براي همشهري عکس بگيره. مي‌گف تقاطع خوش و هاشمي تا چن‌تا مغازه داخل خيابون خوش، مشروب‌فروشي بوده؛ واسه همين هم اسمش خيابون خوش! شده. يه کوچه داخل خوش بود به نام جواني -الان هم اسمش همينه- مي‌گن آپارتماني که نبش اين کوچه‌س، مال يه خانومي  به نام جواني بوده. اين خانوم، يه سري دخترو جمع کرده و ...خونه راه انداخته بوده. بعد رفتيم خيابون سلمان فارسي. تو اين خيابون ساختمان مجلل کاخ مرکزي جوانان سابق قرارداره. داستان اين کاخ جوانان مفصله. من نتونستم عکس يا اطلاعات مختصر و مفيدي گير بيارم. ولي همينقدر شنيدم که مرکزيت فرهنگي و هنري جووناي اون روزا بوده و به طور مثال شُهره و ابي اولين کنسرتاشونو اونجا برگزار کردن. خيلي از سينماگرها و بازيگران تئاترامروز، مثل پرويز پرستويي و ... کارشونو از اونجا شروع کردن. البته اين مکان! جايگاه ويژه‌اي هم در زمينه سـ.ـکس داشته که بماند ...

پ‌ن‌1- مي‌گن يه جوون به نام دل‌خواسته، تو بحبوحه انقلاب کاخ جوانانو آتيش زده. ساواک هم همون موقه‌ها شهيدش کردن. اسم يکي از کوچه‌هاي محل هم شده شهيد دل‌خواسته.

پ‌ن2- کاخ جوانان سابق ظاهراً تبديل شده به يه کانون فرهنگي. فعاليت‌‌هاي اين کانون منحصر به آموزش قرآنه كه اون هم رونقي نداره. نه به اون شوريه شور ...

|+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

روزانه‌نگاري (6) - چيپ و غير ديپلماتيک!

بسم‌الله

سال 80 که رفته بودم عمره دانشجويي، قبل از نماز مغرب، توي صفوف نماز مسجدالحرام نشسته بودم و 30-20 متر بيشتر با کعبه فاصله نداشتم؛ که متوجه شدم بغل دستيم اهل ترکيه‌س. شغلش خياطي بود. باب صحبتو باهاش باز کردم و حرف زديم و حرف زديم. از اوضاع ترکيه گفت تا علاقه‌ش به خاتمي. آدم معتقدي بود و دلش براي اسلام مي‌سوخت. مي‌گفت همه ما اميدواريم يه روزي برسه که رجب طيب اردوغان به قدرت برسه. خيلي ازش تغريف کرد. اون زمان يادم نيس نخست‌وزير وقت ترکيه کي بود؛ ولي يادمه هيچ اسمي از اردوغان نشنيده بودم. بعد که برگشتم ايران، تا يکي دوسال اسمِ اردوغانو نشنيدم و ديگه فراموشش کردم. تا اينکه طيشون به قدرت رسيد و من با شنيدن اسمش، بلافاصله ياد اون دوست ترک افتادم. اين روزا هم که همه از برخورد اردوغان با شيمون پرز توي اجلاس داووس مي‌گن، يهو ياد حرفاي اون دوست ترک افتادم...

پ‌ن1- تو ايران يه عده هستن که از اين جور برخوردا با عنوان برخوردهاي چيپ و غير ديپلماتيک! يادمي‌کنن. مثل پرتاب کفش توسط الزيدي به سمت بوش!

پ‌ن2- وقتي يادم ميفته اروپائيا چه نازي مي‌کردن واسه ترکيه که وارد اتحاديه اروپا بکننش يا نه، خنده‌م مي‌گيره!

پ‌ن3- رقيه يه پست جالب از آندره ژيد گذاشته. به نظرم خيلي زيباست.

پ‌ن4- چه شعراي خوبي مي‌گه اين زينب اميرخاني.

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

روزانه‌نگاری (5) - و این است پرواز
بسم الله

رفته بوديم مجموعه آسمان ري، واسه‌ي تست هواپيمايي که بچه‌ها سال‌ها روش کارکرده‌بودن. درحين تست، يکي از بچه‌ها با سر رفت توي بال و قسمتي از بال خورد شد! و تست به بادرفت. خيلي حال‌گيري شد. حالا توي اين هيروبيري، يکي از بچه‌ها، رفته‌بود سوار گلايدر* شه. اونقدر با هيجان، تعريف کرد که جوگيرشدم برم سوارشم. خوبيش اينه که با اينکه آدم محافظه‌کاري هستم، از ترس و هيجان استقبال مي‌کنم! اين گلايدر دو تا کابين داشت که با کابل (وينچ) روي باند کشيده مي‌شد تا ليفت* لازم براي بلند شدنش تأمين‌شه. بعد که هواپيما حدود 600 پا (حدود 200 متر) ارتفاع گرفت، وينچ جدا مي‌شد و هواپيما اصطلاحاً گلايد مي‌کرد. خلبان با اين هواپيما تا 90-80 درجه نسبت به افق زاويه مي‌گرفت (بنک* مي‌کرد) و در حدود دو الي سه جي (g)* شتاب تحمل میکرد. با اين گلايدر دايو* (شیرجه) رو هم تجربه مي‌کني و وقتي هواپيما جي مي‌کشه، مي‌توني شتابِ جي رو با دندونات که به فکّت فشار مي‌آورن، درک کني. وقتي بنک 90 درجه مي‌زني و مي‌تواني زمين وسيع و دشت ورامين رو از کاناپي* ببيني، لذتي مي‌بري که هيچ وقت و هيچ جاي ديگه نمي‌تونستي تجربه‌اش کني. دو بار سوار شدم و تو دفعه دوم خلبان اجازه داد چند دقيقه‌اي مثل آموزش رانندگيا! استيک* دست خودم باشه. لذت اين پرواز منحصر بفرد خيلي ارزونه و به شدت ميرزه. عکسا روعکاس محترم وقتي خودش سوار شد، گرفت. (به خط افق توجه کنيد) يه عکس ديگه از بنک و بازم يه عکس ديگه و عکس خودم و يه عکس دسته‌جمعي رو هم مي‌تونين ببينين.

گلايدر : هواپيماي بدون موتور
ليفت : نيروي بالابرنده يا نيروي برا
بنک : چرخش هواپيما حول محور خودش
جي (g) : واحد شتاب هواپيما بر حسب شتاب جاذبه زمين (g)
دايو : شيرجه به سمت زمين
کاناپي : درب شفاف محافظ کابين خلبان
استيک : وسيله‌اي که خلبان به‌وسيله آن هواپيما را کنترل مي‌کند. همان فرمان در اتومبیل!

پ‌ن1- به‌دست آوردن بعضي چيزا خيلي آسونه، مثلِ دلِ مامان!
پ‌ن2- از هرچیزی نوع وحشی‌شو دوس دارم، تا رام شده : گل‌های وحشی، ذهن‌ وحشي، چشم وحشي!
پ‌ن3- با این‌که دکترا می‌گن چیز مهمی نیس، ولی این درد قفسه سینه شده تیک تاک ساعت عمرم . . .
پ‌ن4- می‌شکنم؛ علیرغم اینکه نشکن به نظرمیام!

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط مهدی  | 

روزانه‌نگاري (4) - درس‌ مي‌گيريم
بسم‌الله

هفت‌هشت‌ده روزِ گذشته، بد گذشت، ولي به اندازه‌ي روزهاي بسيار بيشتري، درس يادم داد. و همين درس‌ها آنقدر وقتم را مي‌گرفت که فرصت نکنم به طرلان عزيزم برسم. اگر خدا بخواهد در روزهاي آينده جبران خواهم کرد و اگر خدا بخواهد از درس‌ها خواهم گفت و دوباره شاد خواهم بود و غماهنگ نيز؛ مثل سابق!

پ‌ن1- بعضي کامنتا چه خوب بود که خصوصي گذاشته‌ مي‌شدن! بدتر اينکه آدم خيلي مواقع، آش نخورده و دهن سوخته مي‌شه.

پ‌ن2- چيزي ندارم برايش بفرستم جز فاتحه‌اي ...

پ‌ن3- به دليل برخي مشکلات، فعلاً محمدامين عزيز، به جام مي‌ره انجمن و رياضي سوما رو درس مي‌ده. نمي‌دونم چرا اين اتفاقا وقتي ميفته که دو نفر به شاگرداي کلاسم اضافه شدن. اميد يه تصويربردار خوبه و ايمل يه عکاس خوب. خداکنه مشکلات حل شه به زودي. دلم از همين الان براي بچه‌ها تنگ شده.

پ‌ن4- خوشبختانه يا متأسفانه، طرلان هيچ "مخاطبِ‌خاص"‌ي ندارد!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت   توسط مهدی  | 

نگاه (5) - کاپشن
بسم‌الله

پدرام یه بار می‌گفت: « کاپشنم گم شد. يادم افتاد مدتيه که اون يه کم پولي رو که هرروز مي‌ندازم تو صندوق صدقات، ديگه نمي‌ندازم؛ يا يه در ميون مي‌ندازم. دوباره شروع کردم به منظم دادنش. زنگ زدن گفتن کاپشنتو يکي از بچه ها اشتباهي برده بود.»

پ‌ن1- به رسم همه سال‌های پیش، برای عزاداری تاسوعا و عاشورا رفتیم صنعتی. همه خاطراتش مثله فیلم اومد رد شد و رفت... دوست داشتم یه بار این فیلم و همه ناگفته‌های سال‌های 78 تا 83 صنعتی رو یه جایی بگم. شاید اینجا
پ‌ن2- من غلام قمر هاشمی‌ام

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط مهدی  |