بسمالله
بس که سنگین است بار گریهها بر دوش چشم
جان فریادی ندارد مردمِ خاموش چشم
راست میگویم، مرا با نور و ظلمت کار نیست
بستهام بر جمله خواهشهای جان، آغوش چشم
تا بیاسایم در این هنجار و ناهنجارها
- کردهام یک کشتزار پنبه را در گوش چشم
روستاییتر از آن هستم که در شهر شما
با نگاه چشم مخموری شوم مدهوش چشم
من زبانی سرخ دارم با سر سبزی که هست
در چنین هنگامه زیر سایه سرپوش چشم
چشم بیدارم به راه کاروانی نیست نیست
از صدا افتاده در من دیگر آن چاووش چشم
پلک میبندم، سوارِ خسته پیدا میشود
اشک میتازد به روی شیشه منقوش چشم
میهمانی خواهم از ویرانترین دل تا شبی
میزبان او شوم در خانه مفروش چشم
محمد علی بهمنی
پن : سارا گلزاری هم بالاخره به دنیا اومد!

سارا و باباش