تبليغاتX
طرلان

طرلان

شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...

بسم الله

حتماً بین "تصورمرگ ناهراسی" و "مرگ ناهراسی" فرق است.*

* ر. ش. آیات ۹۴ و ۹۵ سوره بقره


برچسب‌ها: شهادت, قرآن, یهود, مرگ
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:17  توسط مهدی  | 

بسم الله

از نعمت های خدا، دوستانی هستند که وقتی به دلت می افتد بهشان زنگ بزنی، تلفنت زنگ می خورد و می بینی شماره آنهاست که روی گوشیت افتاده.

*به روی خودم هم <فعلاً> نمی آورم که خیلی خیلی وقت است که ننوشته ام و ...

* مگه بلاگفا چشه، می رین جاهای دیگه. وقعاً که! (اشاره به یه پست از یه وبلاگ)


برچسب‌ها: اصغر, مجید, حبیب, محمد, مهدی
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:21  توسط مهدی  | 

بسم الله

آدرس وبلاگمو عوض کردم.

به

http://mynewsagency.wordpress.com

 کوچ کردم.

حال و هوا همان است که بود.

فقط قالب عوض شده برای راحتتر نوشتن.

خاک قدم هایتان توتیای چشمانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 21:22  توسط مهدی  | 

بسم الله

فرصت را مغتنم شمرده و به همه کسانی که با شناخت عمیق از اینجانب، در کامنت های پست قبلی ام گفته بودند من دوباره می روم و ۶ ماه بعد سرو کله ام پیدامی شود، ایولّا نثار می کنم.
و اما بعد، آمده ام که دیگر عین آدم بنویسم. ظاهراً آخرش هم تنها جایی که می ماند همین طرلان همایونیٍ خودمان است.
اما بعد از بعد، یکسری اتفاقات جالب و ... افتاده که ذکر آنها خالی از لطف نیست :

  1. محمد به سپیده بازگشته و دارد کارهایش را راست و ریست می کند که با کمک حسین وحدانی، بترکانند.
  2. ما با کمک همان محمدِ فوق الذکر یک پایگاه خبری زده ایم هیتنا نام که می توانید از اینجا سری بهش بزنید. در زمینه اطلاع رسانی فناوری های پیشرفته یک حرکت هایی می زنیم.
  3. ما یک تبلت پی سی اچ پی خریدیم که چیز مالی! است برای خودش. متأسفانه از آنجا که این عزیزِ دل، نیم فاصله نمی پذیرد و ما به شدت به این مقوله ی نیم فاصله عشق می ورزیم، اگر هرکدام از دوستان که اندک لطفی (هنوز) به حقیر دارند، کدی، چیزی به ما برسانند که این مشکل نیم فاصله را حل کند برایمان، از دور دستش را به گرمی می فشاریم.
  4. ما یک دوربین کانون نیمه حرفه ای خریدیم و حالا که خریدیم، عجیب به این عکاسی پدرسوخته علاقمند شدیم. پس ممکن است به گذاردن عکس در این محل، مبادرت ورزیم. به عنوان نمونه یکی از این عکس ها تقدیم می شود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 12:6  توسط مهدی  | 

بسم الله

من و محمد از دبيرستان سلام خداحافظي كرديم.

من از يازده ماه پيش تاكنون با سلام همكاري مي كردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:59  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

پدرام می‌گف چن روز پیش تولد همسرش بوده و می‌‌خاسته همسرشو سورپریز کنه. برای همین تا ساعت ده و نیم شبِ تولد صبر می‌کنه و بعد یهو با گل و شیرینی و کادو سورپریزش می‌کنه. همسرش هم خیلی خوشحال می‌شه و می‌گه که کاملاً نا امید شده بوده و حسابی دپرس بوده و هزار تا فکر و خیال توی سر خودش پرورش می‌داده. در ضمن پدرام ادامه داد : "می‌دیدم که همسرم همینطوری داره دپرس و دپرس‌تر می‌شه و دیگه داره باهام دعواش می‌شه؛ ولی چاره‌ای نداشتم؛ باید منتظر مهمونا می‌موندم. وقتی با زبان بی‌زبانی داشت شکایت خودش رو از اینکه روز تولدش رو فراموش کردم بهم می‌گف، می‌خاستم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم و چه تدارکایی دیدم و چه کسایی رو دعوت کردم و می‌خام که حسابی سورپریز شه و یه روز به‌یادماندنی بشه براش... "

همینطوری که پدرام داش اینا رو میگف، داشتم فک می‌کردم خیلی واسه‌م پیش می‌آد که منتظر خدا هستم که یه حالی بده؛ ولی وقتی می‌بینم داره دیر می‌شه، نا امید می‌شم و از خدا شاکی می‌شم، دپرس می‌شم و ... حالا خدا رو می‌بینم که توی اون ناراحتیای من می‌خاد توی چشمام نگاه کنه و بگه چقدر دوستم داره و فقط کافیه یه کم بهش اعتماد داشته باشم و دندون روی جیگر بذارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 10:37  توسط مهدی  | 

بسم الله

یه عمل جراحی کوچیک داشتم که خدا رو شکر اینروزا در دوره ی بهبودی هستم. عمل، خارج کردن یه کیست بود که 4-3 سال مهمون ما بود. عمل سینوس پایلونیدال عمل نسبتا ساده ایه ولی مراقبت ها و درد بعد از عمل طولانی و سخته.


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:28  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

اسفند منو کاملاً می‌بره تو فضای عید. واسه‌ی من بهترین ماهه ساله.

پ‌ن - این پی‌نوشت بیشتر مربوط به پست قبل می‌شه :

زندگی چون گل سرخیست پر از عطر و پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
خارو عطر و گل و برگ
همه همسایه دیوار به دیوار هم‌اند . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 14:56  توسط مهدی  | 

بسم الله

یکی از موضوعاتی که در موردش معتقدم، اینه که احساس خوشبختی،‌ نسبتِ محکمی با "سخت‌نگرفتن" داره. منظور من بیشتر کسایی هستن که هم به دیگران خیلی سخت می‌گیرن هم به خودشون. بذار واضح‌تر بگم؛ بعضی از ما استعداد زیادی داریم در زمینه‌ی ایجاد ساختار و قانون‌سازی برای مشاهداتمون. وقتی این استعداد رو به جای اینکه توی کار استفاده کنیم، بخایم زندگیش کنیم، می‌شه سخت گرفتن. خیلی از اوقات باید خودتو آروم بسپری به روزگار تا مزه‌ی خوشبختی رو بچشی. اینجور آدما باید بیشتر از اینها اعتقادشونو نسبت به اینکه توی زندگی بیشترِ وقتا دودوتا، چارتا نمی‌شه! تقویت کنن. عامیانه‌تر اینکه در مقابل زندگی شُل کن یه‌کم. ضمناً حرفِ من ناظر به زندگیِ فردیه و شاید در مورد مسائل اجتماعی خیلی صادق نباشه.

پ‌ن- "او گفت: خانم، میرلا هرگز نمی‌تواند خیلی خوشبخت باشد چون دختر فهمیده‌ای است. من لبخندی زدم و گفتم در بیست سالگی همه فهمیده هستند. ولی وقتی سال‌ها گذشت آن‌وقت با گذشت زمان دیگر فهم و شعور هم از بین می‌رود، ولی شاید در عوض انسان یاد می‌گیرد چطور خوشبخت باشد."
دفترچه ممنوع/ آلبا دسس په‌دس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11:3  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

غلام همتِ آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 9:44  توسط مهدی  |