حتماً بین "تصورمرگ ناهراسی" و "مرگ ناهراسی" فرق است.*
* ر. ش. آیات ۹۴ و ۹۵ سوره بقره
برچسبها: شهادت, قرآن, یهود, مرگ
شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...
حتماً بین "تصورمرگ ناهراسی" و "مرگ ناهراسی" فرق است.*
* ر. ش. آیات ۹۴ و ۹۵ سوره بقره
از نعمت های خدا، دوستانی هستند که وقتی به دلت می افتد بهشان زنگ بزنی، تلفنت زنگ می خورد و می بینی شماره آنهاست که روی گوشیت افتاده.
*به روی خودم هم <فعلاً> نمی آورم که خیلی خیلی وقت است که ننوشته ام و ...
* مگه بلاگفا چشه، می رین جاهای دیگه. وقعاً که! (اشاره به یه پست از یه وبلاگ)
بسم الله

آدرس وبلاگمو عوض کردم.
به
http://mynewsagency.wordpress.com
کوچ کردم.
حال و هوا همان است که بود.
فقط قالب عوض شده برای راحتتر نوشتن.
خاک قدم هایتان توتیای چشمانم.
فرصت را مغتنم شمرده و به همه کسانی که با شناخت عمیق از اینجانب، در کامنت های پست قبلی ام گفته بودند من دوباره می روم و ۶ ماه بعد سرو کله ام پیدامی شود، ایولّا نثار می کنم.
و اما بعد، آمده ام که دیگر عین آدم بنویسم. ظاهراً آخرش هم تنها جایی که می ماند همین طرلان همایونیٍ خودمان است.
اما بعد از بعد، یکسری اتفاقات جالب و ... افتاده که ذکر آنها خالی از لطف نیست :
من و محمد از دبيرستان سلام خداحافظي كرديم.
من از يازده ماه پيش تاكنون با سلام همكاري مي كردم.
پدرام میگف چن روز پیش تولد همسرش بوده و میخاسته همسرشو سورپریز کنه. برای همین تا ساعت ده و نیم شبِ تولد صبر میکنه و بعد یهو با گل و شیرینی و کادو سورپریزش میکنه. همسرش هم خیلی خوشحال میشه و میگه که کاملاً نا امید شده بوده و حسابی دپرس بوده و هزار تا فکر و خیال توی سر خودش پرورش میداده. در ضمن پدرام ادامه داد : "میدیدم که همسرم همینطوری داره دپرس و دپرستر میشه و دیگه داره باهام دعواش میشه؛ ولی چارهای نداشتم؛ باید منتظر مهمونا میموندم. وقتی با زبان بیزبانی داشت شکایت خودش رو از اینکه روز تولدش رو فراموش کردم بهم میگف، میخاستم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم و چه تدارکایی دیدم و چه کسایی رو دعوت کردم و میخام که حسابی سورپریز شه و یه روز بهیادماندنی بشه براش... "
همینطوری که پدرام داش اینا رو میگف، داشتم فک میکردم خیلی واسهم پیش میآد که منتظر خدا هستم که یه حالی بده؛ ولی وقتی میبینم داره دیر میشه، نا امید میشم و از خدا شاکی میشم، دپرس میشم و ... حالا خدا رو میبینم که توی اون ناراحتیای من میخاد توی چشمام نگاه کنه و بگه چقدر دوستم داره و فقط کافیه یه کم بهش اعتماد داشته باشم و دندون روی جیگر بذارم ...
بسم الله
یه عمل جراحی کوچیک داشتم که خدا رو شکر اینروزا در دوره ی بهبودی هستم. عمل، خارج کردن یه کیست بود که 4-3 سال مهمون ما بود. عمل سینوس پایلونیدال عمل نسبتا ساده ایه ولی مراقبت ها و درد بعد از عمل طولانی و سخته.
بسمالله
اسفند منو کاملاً میبره تو فضای عید. واسهی من بهترین ماهه ساله.
پن - این پینوشت بیشتر مربوط به پست قبل میشه :
زندگی چون گل سرخیست پر از عطر و پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
خارو عطر و گل و برگ
همه همسایه دیوار به دیوار هماند . . .
یکی از موضوعاتی که در موردش معتقدم، اینه که احساس خوشبختی، نسبتِ محکمی با "سختنگرفتن" داره. منظور من بیشتر کسایی هستن که هم به دیگران خیلی سخت میگیرن هم به خودشون. بذار واضحتر بگم؛ بعضی از ما استعداد زیادی داریم در زمینهی ایجاد ساختار و قانونسازی برای مشاهداتمون. وقتی این استعداد رو به جای اینکه توی کار استفاده کنیم، بخایم زندگیش کنیم، میشه سخت گرفتن. خیلی از اوقات باید خودتو آروم بسپری به روزگار تا مزهی خوشبختی رو بچشی. اینجور آدما باید بیشتر از اینها اعتقادشونو نسبت به اینکه توی زندگی بیشترِ وقتا دودوتا، چارتا نمیشه! تقویت کنن. عامیانهتر اینکه در مقابل زندگی شُل کن یهکم. ضمناً حرفِ من ناظر به زندگیِ فردیه و شاید در مورد مسائل اجتماعی خیلی صادق نباشه.
غلام همتِ آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است