تبليغاتX
طرلان
نام پرنده ای است ...

 

قبل از بسم الله

تمام من تمام شد.

پایان

+ از دل بر آمد در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مـ - آرامـ دل  | 

بسم الله

از کتاب اقلیت فاضل نظری یک غزل-كه اين روزها بدجوري در حال و هواي اين شعر هستم- انتخاب کردم و به یاد روزهای اول زندگی طرلان، اينجا آوردم:

این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گِل ریخته
موج، ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است
زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته

هرچه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند!
حال، صدها دام ِ دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هرکجا پا می گذارم دامنی دل ریخته

عارفی از نیمه ی راه تحیر بازگشت
گفت: خون عاشقان منزل به منزل ریخته...

+ از دل بر آمد در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط مـ - آرامـ دل  | 

 

 

 

 

بسم الله

دوستاني كه عيد قربان گذشته برايشان پيامك تبريك فرستادم، يادشان مي آيد كه گفتم :‌

«شايد خداي ابراهيم را از آن روي خليل ناميد كه به مهرباني دل ابراهيم مي باليد و همان ابراهيم فردا روزي دلش را قرباني كرد ... »

ابراهيم عليه السلام را خيلي دوست دارم به خاطرش دل مهربانش. خداوند ابراهيم را در قرآن «اوّاه» ناميده است. آنجا كه قریب به این مضامین مي فرمايد دیگر براي پدرت آمرزش مخواه كه ما او را به دوزخ خواهيم افكند ولي ابراهيم باز از خداوند براي پدرخوانده اش-آذر- آمرزش مي طلبيد. اينجا كه مي رسد خداوند مي فرمايد ابراهیم اواه و بردبار است. در بيشتر ترجمه ها اواه به معناي مهربان آمده است. اما برخي ديگر از تفاسير معتقدند كه اواه به معني كسي است كه بسيار آه مي كشد. جاي ديگري هم ديدم كه امام صادق عليه السلام به عيادت يكي از ياران خود رفته بودند كه ديدند از درد آه مي كشد و از طرف ديگر تلاش دارد با اين حالش ذكر بگويد. امام عليه السلام به او فرمود : همان آه كه مي گويي نام خداوند است و همان آه تو ذكر خداوند است.

ازقضا كتاب «من هشتمين آن هفت نفرم» از عرفان نظر آهاري را امروز به زحمت از يكي از دوستان گرفتم كه مطالب بسيار زيبايي را گرد هم آورده بود؛ ديدم نمي شود ازآنها ننويسم. اول كتاب اينگونه آغاز مي شود:

«در خبر است كه حق -جل جلاله- سه نام از نام هاي خود به ابراهيم فرستاد : يكي از آن «آه» بود كه بر دوام ابراهيم مي گفتي : آه.

اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام ببايد اهل بلا را يك نام ببايد. نود و نه نام همه از زبان برآيد اما آه از ميان جان برآيد؛ زبان و كام را به آه، راه نيست.

از روح الارواح في شرح اسماءالملك الفتاح، نوشته : احمد بن منصور سمعاني»

 

و مطلع آن :

ميراث پدر عليه السلام

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود . اما زخمي در پهلو دارم . زخمي كه به دشنه اي تيز،‌ پدر برايم به يادگار گذاشته است.

هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو،‌ برابر هيچ كي‌كاووسي،‌گردن كج نكنم وگفته است كه زخم در پهلو و تير در گُرده، ‌خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد، ‌مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند. پدرم گفته است : قدرهرآدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما درپي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛ و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست. ونوشداروي عشق تنها در دستان اوست.

او كه نامش خداوند است.

پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد!

زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم، ‌زيرا به ياد مي آورم كه سنگ نيستم، چوب نيستم، خشت و خاك نيستم، كه انسانم . . .

پدرم وصيت كرده است و گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي،‌ خدايي نخواهي داشت . . .

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي‌دارم كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است.

ميراث پدر عليه السلام !

 

+ از دل بر آمد در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت   توسط مـ - آرامـ دل  | 

 

بسم الله

از وقتي رفتم آموزشي و بي كارهستم،

بد جوري گرفتار بدهي هايم به خودم شده ام.

دلم اصراردارد كه به قاعده يك سال و اندي به او بدهكارم.

آخر به خاطر "او" پا روي خواسته هاي دلم گذاشتم

ولي"او " هم خواسته هاي دلم را نشنيد.

اينجا است كه دل گريبانم را رها نمي كند.

نمي دانم چه كارش كنم؛

...

+ از دل بر آمد در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت   توسط مـ - آرامـ دل  | 

 

بسم الله

بالاخره رفتم؛

سربازی را می گویم.

روزهای آزادی از خود به صورت رسمی.

توفیقی اجباری برای رهایی از قریب به اتفاق وابستگی های پنهان و شاید کاذب.

اگر بخواهي كه هيچ؛‌ ولي اگر مقاومت كني آنها به زور اين كار را برايت مي كنند.

خواستن يا نخواستن تو اهميتي برايشان ندارد؛ تفاوتش تنها در تأثيراتي است كه بر

درونت مي گذارد.

از اصلاح سر با شماره 2 (دو شماره كمتر از ۴) تا لباس هاي يك رنگ آبي نفتي،

تقليل دغدغه هايت به ضروريات مثل زمان هاي بيدار شدن، خوابيدن، خوردن،

حمام، مرخصي و ... همگي دست به دست هم

مي دهند تا به طرز عجيبي به قولي «خز*»  شوي.

از اين همرنگ شدن و رها شدن خيلي حس رضايت دارم.

همان چيزي كه از چند سال پيش دنبالش بوده ام و اينجا فرصتي است تا

45 روز به صورتي  كم نظير، هيچي بودن را تجربه كنم.

فعلا كه هنوز راضي ام تا ببينم تا آخر همينطوري است يا كم مي آورم.

اساسا در حال دفاع از فلسفه وجودي سربازي  نيستم؛ 

تنها به بيان تجربه شخصي ام از آن مي پردازم.

اميدوارم در كنار اين تجربه كم نظير، فرصتي هم براي فكر كردن پيدا كنم.

پي نوشت :

* هر كاري كردم به جاي واژه خز(khaz) معادلي بياورم كه

حق مطلب را ادا كند، نتوانستم!

-  احتمالا تا 2 هفته ديگر آپ نمي كنم؛

ولي بعد از آن هر هفته از سربازي و تجربه هاي شخصي آن

خواهم گفت.

 آزاد!

+ از دل بر آمد در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت   توسط مـ - آرامـ دل  | 

بسم الله

 

 

مصطفی مستور متولد سال 1343، اهواز، از آن نویسنده هایی است که به خاطر نوع نگاهش به مسایل و آسیب های اجتماعی خیلی دوستش دارم. نوع دیگری از سید مهدی شجاعی عزیز؛ شاید جلال هم به نوعی در زمان خودش چنین نگاهی داشت. در داستان های مستور غیرتی از سر دردمندی مشاهده می کنی که در قصه های لطیف و شیرینش جاری شده است. برخی شخصیت ها را هم زمان در چند تا از داستان هایش می بینی؛ که حضور تکراریشان بی ارتباط به حضور پر رنگ این کاراکتر ها در لایه های پنهان جامعه خودمان نیست. شخصیت هایی مثل سوسن!

از رمان «روی ماه خداوند را ببوس»ش که برگزیده جشنواره قلم زرین شد تا «استخوان های خوک و دست های جذامی» تا «حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه» و تا «من دانای کل هستم» پر است از دغدغه های اجتماعی و فلسفی مستور.

حالا یک سری حواشی سیاسی هم در رابطه با مصطفی مستور وجود دارد؛ در آن زمینه هم حرف هایی دارم که بماند.

زیبا ترین کتاب مستور شاید رمان «روی ماه خداوند را ببوس»ش باشد که شاید نقطه عطف آن هم بخش صحبت های راننده تاکسی باشد. بخش صحبت های راننده تاکسی را آورده ام تا نمونه ای از قلم وی باشد:

 

بی اختیار به حرف های جوانی که با علی صحبت می کند گوش می دهم و حیرت می کنم. او راننده تاکسی است اما چیزهایی می گوید که گمانم هیچ راننده تاکسی تا به حال به آن ها فکر هم نکرده است :

 

"... یواش یواش همه چیز داره برام روشن می شه . حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم . مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه : فقط باید نگاه ت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلوتر ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط چند متر جلوی سپر رو نگاه کنی. به چیزی نباید گوش بدی. آن پخش  لعنتی رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هر چی توی اون خراب شده پائین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطوری ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست؛ اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه. خب، نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتشو ببره. گفت دل ش می خواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره و راحت ش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون ازاین مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برمی گرده. گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دوساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمی گرده. به ش گفتم اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمون م می خواستم کار خوبی کرده یاشم. یعنی درآن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم : عباس! حالا وقتشه. پرسید:«گفتی واسه چی این کاررو می کنی؟» گفتم:«برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقاً خیلی هم خنده دار بود. واقعاً که خنده دار بود. گفت چه طوره به اون خداوندت بگی از توی آسمون چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدی شد و گفت : «مشکل و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون.» بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت :«ببینم تونمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوند تو راضی راضی باشه. قبوله؟» توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی راجع به خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودشو توش برانداز کرد و گفت :«یه چیزایی شنیدم اما چیز زیادی ندیده م، اما اون نسناس گمون م هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمون م خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ی ماشین رو پایین آورد و گفت :«اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت :«اگه شنیده بود که مجبور نبودم هرروز به بچه ها دروغ بگم که دارم می رم خرید.» کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمون ش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل ازاین که دررو ببنده گفت : «ازطرف من روی ماه خداوند را ببوس!» چند خیابان که رفتم حس کردم حال م هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه ی اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وز وز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهن ش بود و اون رو رها نمی کرد. دست م رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند."

 

این را که می گوید بغض می کند و از روی صندلی بلند می شود و به سمت در خروجی رستوران می رود.

+ از دل بر آمد در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط مـ - آرامـ دل  |