تبليغاتX
طرلان

طرلان

شايد شبيه پرنده ای باشم؛ طرلان نام ...

بسم الله

از نعمت های خدا، دوستانی هستند که وقتی به دلت می افتد بهشان زنگ بزنی، تلفنت زنگ می خورد و می بینی شماره آنهاست که روی گوشیت افتاده.

*به روی خودم هم <فعلاً> نمی آورم که خیلی خیلی وقت است که ننوشته ام و ...

* مگه بلاگفا چشه، می رین جاهای دیگه. وقعاً که! (اشاره به یه پست از یه وبلاگ)


برچسب‌ها: اصغر, مجید, حبیب, محمد, مهدی
+ نوشته شده در  2012/1/25ساعت 19:21  توسط مهدی  | 

بسم الله

آدرس وبلاگمو عوض کردم.

به

http://mynewsagency.wordpress.com

 کوچ کردم.

حال و هوا همان است که بود.

فقط قالب عوض شده برای راحتتر نوشتن.

خاک قدم هایتان توتیای چشمانم.

+ نوشته شده در  2010/12/6ساعت 21:22  توسط مهدی  | 

بسم الله

فرصت را مغتنم شمرده و به همه کسانی که با شناخت عمیق از اینجانب، در کامنت های پست قبلی ام گفته بودند من دوباره می روم و ۶ ماه بعد سرو کله ام پیدامی شود، ایولّا نثار می کنم.
و اما بعد، آمده ام که دیگر عین آدم بنویسم. ظاهراً آخرش هم تنها جایی که می ماند همین طرلان همایونیٍ خودمان است.
اما بعد از بعد، یکسری اتفاقات جالب و ... افتاده که ذکر آنها خالی از لطف نیست :

  1. محمد به سپیده بازگشته و دارد کارهایش را راست و ریست می کند که با کمک حسین وحدانی، بترکانند.
  2. ما با کمک همان محمدِ فوق الذکر یک پایگاه خبری زده ایم هیتنا نام که می توانید از اینجا سری بهش بزنید. در زمینه اطلاع رسانی فناوری های پیشرفته یک حرکت هایی می زنیم.
  3. ما یک تبلت پی سی اچ پی خریدیم که چیز مالی! است برای خودش. متأسفانه از آنجا که این عزیزِ دل، نیم فاصله نمی پذیرد و ما به شدت به این مقوله ی نیم فاصله عشق می ورزیم، اگر هرکدام از دوستان که اندک لطفی (هنوز) به حقیر دارند، کدی، چیزی به ما برسانند که این مشکل نیم فاصله را حل کند برایمان، از دور دستش را به گرمی می فشاریم.
  4. ما یک دوربین کانون نیمه حرفه ای خریدیم و حالا که خریدیم، عجیب به این عکاسی پدرسوخته علاقمند شدیم. پس ممکن است به گذاردن عکس در این محل، مبادرت ورزیم. به عنوان نمونه یکی از این عکس ها تقدیم می شود.

 انگشت همایونی ما

انگشت همایونی ما !

نفسِ بریده شهر

نفس بریده ی شهر

عکس ماکرو !

عکس ماکرو می گیرییییم !

از جوجو روی گل !

پروانا

روی پروانا زوم اپتیکال می کنیم !

+ نوشته شده در  2010/12/6ساعت 12:6  توسط مهدی  | 

بسم الله

من و محمد از دبيرستان سلام خداحافظي كرديم.

من از يازده ماه پيش تاكنون با سلام همكاري مي كردم.

+ نوشته شده در  2010/5/15ساعت 16:59  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

پدرام می‌گف چن روز پیش تولد همسرش بوده و می‌‌خاسته همسرشو سورپریز کنه. برای همین تا ساعت ده و نیم شبِ تولد صبر می‌کنه و بعد یهو با گل و شیرینی و کادو سورپریزش می‌کنه. همسرش هم خیلی خوشحال می‌شه و می‌گه که کاملاً نا امید شده بوده و حسابی دپرس بوده و هزار تا فکر و خیال توی سر خودش پرورش می‌داده. در ضمن پدرام ادامه داد : "می‌دیدم که همسرم همینطوری داره دپرس و دپرس‌تر می‌شه و دیگه داره باهام دعواش می‌شه؛ ولی چاره‌ای نداشتم؛ باید منتظر مهمونا می‌موندم. وقتی با زبان بی‌زبانی داشت شکایت خودش رو از اینکه روز تولدش رو فراموش کردم بهم می‌گف، می‌خاستم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم و چه تدارکایی دیدم و چه کسایی رو دعوت کردم و می‌خام که حسابی سورپریز شه و یه روز به‌یادماندنی بشه براش... "

همینطوری که پدرام داش اینا رو میگف، داشتم فک می‌کردم خیلی واسه‌م پیش می‌آد که منتظر خدا هستم که یه حالی بده؛ ولی وقتی می‌بینم داره دیر می‌شه، نا امید می‌شم و از خدا شاکی می‌شم، دپرس می‌شم و ... حالا خدا رو می‌بینم که توی اون ناراحتیای من می‌خاد توی چشمام نگاه کنه و بگه چقدر دوستم داره و فقط کافیه یه کم بهش اعتماد داشته باشم و دندون روی جیگر بذارم ...

+ نوشته شده در  2010/5/10ساعت 10:37  توسط مهدی  | 

بسم الله

یه عمل جراحی کوچیک داشتم که خدا رو شکر اینروزا در دوره ی بهبودی هستم. عمل، خارج کردن یه کیست بود که 4-3 سال مهمون ما بود. عمل سینوس پایلونیدال عمل نسبتا ساده ایه ولی مراقبت ها و درد بعد از عمل طولانی و سخته.


+ نوشته شده در  2010/5/1ساعت 13:28  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

اسفند منو کاملاً می‌بره تو فضای عید. واسه‌ی من بهترین ماهه ساله.

پ‌ن - این پی‌نوشت بیشتر مربوط به پست قبل می‌شه :

زندگی چون گل سرخیست پر از عطر و پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
خارو عطر و گل و برگ
همه همسایه دیوار به دیوار هم‌اند . . .

+ نوشته شده در  2010/2/23ساعت 14:56  توسط مهدی  | 

بسم الله

یکی از موضوعاتی که در موردش معتقدم، اینه که احساس خوشبختی،‌ نسبتِ محکمی با "سخت‌نگرفتن" داره. منظور من بیشتر کسایی هستن که هم به دیگران خیلی سخت می‌گیرن هم به خودشون. بذار واضح‌تر بگم؛ بعضی از ما استعداد زیادی داریم در زمینه‌ی ایجاد ساختار و قانون‌سازی برای مشاهداتمون. وقتی این استعداد رو به جای اینکه توی کار استفاده کنیم، بخایم زندگیش کنیم، می‌شه سخت گرفتن. خیلی از اوقات باید خودتو آروم بسپری به روزگار تا مزه‌ی خوشبختی رو بچشی. اینجور آدما باید بیشتر از اینها اعتقادشونو نسبت به اینکه توی زندگی بیشترِ وقتا دودوتا، چارتا نمی‌شه! تقویت کنن. عامیانه‌تر اینکه در مقابل زندگی شُل کن یه‌کم. ضمناً حرفِ من ناظر به زندگیِ فردیه و شاید در مورد مسائل اجتماعی خیلی صادق نباشه.

پ‌ن- "او گفت: خانم، میرلا هرگز نمی‌تواند خیلی خوشبخت باشد چون دختر فهمیده‌ای است. من لبخندی زدم و گفتم در بیست سالگی همه فهمیده هستند. ولی وقتی سال‌ها گذشت آن‌وقت با گذشت زمان دیگر فهم و شعور هم از بین می‌رود، ولی شاید در عوض انسان یاد می‌گیرد چطور خوشبخت باشد."
دفترچه ممنوع/ آلبا دسس په‌دس

+ نوشته شده در  2010/2/17ساعت 11:3  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

غلام همتِ آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

+ نوشته شده در  2010/2/10ساعت 9:44  توسط مهدی  | 

بسم الله

سال‌های سال است که به موضوع سرنوشت و عاقبت، فکر می‌کنم. از 15-10 سال پیش تا حالا به این موضوع فک می‌کنم که اگه به دنیا نیومده بودم چی می‌شد؟ حالا که هستم، از دید یک ناظر بیرونی، چه شکلیم؟ اصلاً از نوجوونی به شدت علاقه داشتم از پوست خودم بیام بیرون و بتونم خودم و دیگران رو از دید یک ناظر بیرونی ببینم. ببینم که مهدی داره کجا می‌ره؟ چی‌کار می‌کنه؟ با کی می‌گرده؟ الان هم آرزومه!

هرمان هسه می‌گه : "زندگی هر انسان جاده‌ای است که به نهانخانه‌ی وجودش منتهی می‌شود و همه‌ی تلاش او در این مسیر انجام می‌گیرد." احتمالاً منظورِ هسه هم این بوده که از تهِ دلت هرچی رو که بخوای، بهش می‌رسی؛ ممکنه دیر یا زود داشته باشه ولی می‌رسی.

اتفاقاتی که سال‌های اخیر افتاد، باعث شد بیشتر احساس کنم که اگه چیزی رو واقعاً از پنهان‌ترین گوشه‌های دلت بخای، تمام هستی برای تو بسیج می‌شن. تازه یه موقعی هم ممکنه ندونی یا یادت رفته باشه که از تهِ دل یه روزی یه چیزی رو می‌خواستی ولی یه روز خداوند اونو واست فراهم می‌کنه. البته این احتمالاً یه سنتِ عامه ولی بیشتر منظورِ من شامل خاسته‌هایی از جنسِ آگاهی و نگرش و منشه.

آخرش این‌که فک می‌کنم آخرش اونی می‌شی که از تهِ دل می‌خواستی بشی؛ نه چیزِ دیگه!

+ نوشته شده در  2010/2/8ساعت 13:4  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

ماهنامه سپیده دانایی در شماره 30 خود در تحلیل خبر اعدام نوجوانان، مطلبی تحت عنوان " تحلیل روانشناسی بر دلایل شکست کمپن‌های ضد اعدام در ایران" به قلم سردبیر در صفحه 8 خود چاپ کرد. بعدش توی اینجا و آنجا به این ماهنامه راجع به این یادداشت، اعتراض شد. از این اتفاقا توی مطبوعات زیاد پیش می‌آد که با توضیح توی شماره‌ی آتیِ ماهنامه، حل می‌شه. مثلاً همین مطلب در راستای تلاش برای حل معضل اعدام نوجوونا بوده. ولی یه روزنامه‌نگار باید با نگاهی جامع‌تر به مسائلی بپردازه که پرداختن به آنها، سابقه‌ی تاریخیِ قابل تأملی داره. البته ناگفته نمونه شیوع این اتفاقات توی یه مجموعه، معمولاً وقتی پیش می‌آد که وسعت دارایی‌هایِ تجربی و قدرت جامع‌نگری و تعمیم‌دهی افراد، کوچکتر از دامنه‌ی اختیارات آنها باشد.

حالا جالب‌ترین قسمتش اینه که از اونجا که توی خبرِ این سایت‌ها، مدیرمسئول (دکترگلزاری)، مقصر شناخته نشده و انگشت اتهام متوجهِ سردبیر بوده، بعضی از همکارا، انعکاسِ این موضوع رو توی سایت‌ها به من نسبت دادن! وقتی شنیدم، فقط خندیدم. من اگه می‌خواستم از این بازی‌ها با سپیده‌ی دانایی بکنم که نه وضعِ خودم این بود نه وضعِ سپیده!

اتفاقاً با محمد هم که صحبت می‌کردم، می‌گف باباش شاگردایِ پروپاقرصی داره که اتفاقاً از نویسنده‌های سایت‌هایی مثل این و اون هستن. به عنوان نمونه مثلاً این خبر رو ببینین.

+ نوشته شده در  2010/2/3ساعت 16:3  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

چند وقت پیش که کارتون (انیمیشن) UP رو دیدم، چند وجه جالب و بدیع توش پیدا کردم. به بیشتر این جنبه‌ها پرداخته شده؛ مثلاً شخصیت‌پردازی، کار خیلی خوب صداپیشه‌ها و جلوه‌های سه‌بعدی و .... اما حرف من چیز دیگری است. این دومین انیمیشنی است که دیدم زمینه‌ای ماورایی، بسترِ اتفاقات فیلم شده است. عشق اریک و الی وقتی رشد می‌کند و پخته می‌شود، زمینه‌ی بالایی شدن‌شون فراهم می‌شه. در سایه‌ی این عشق متعالی‌یه که می‌تونی "زندگی"تو روی ارتفاعی که دوس داری بنا کنی. و برای این هم باید اول بالایی بشی! با این وصف، جذاب‌ترین قسمت این کارتون رو توی اون 6-5 دقیقه‌ی اول اتفاقاً صامت هم هست، می‌بینم. ماجراجویی رو که بهونه‌ی ایجاد عشقی ماندگار می‌شه، عاشقانه‌ی آرام‌ی که توی سال‌ها زندگی، جریان داره.

لینک‌های مرتبط:

یک عاشقانه آرام - نادر ابراهیمی

راز موفقیت پیکسار

در ستایش رهایی و آرزوهای کودکی

کتاب صوتی یک عاشقانه آرام - نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  2010/1/27ساعت 11:40  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

چند روز پیش برای اولین بار رفتم محل کار جدید پدر. بیشتر از یه سال می‌شه که اینجا مشغوله. با همدیگه از دفترش که توی طبقه هشتمِ یه ساختمون 10 طبقه‌س، میومدیم بیرون که بریم خونه. تا برسیم به در خروج، یکی دوتا از خدماتی‌ها، یکی دوتا نگهبان و یه راننده، خفن تحویل گرفتن و شروع می‌کردن به حرف زدن و خوش و بش و ... . با این اخلاق بابا سال‌هاست که آشنام ولی فک نمی‌کردم اینجوری مونده باشه. هرجا کار می‌کنه، با خدماتی‌ها و کارگرا و نگهبانا و راننده‌ها گرم می‌گیره انگار رفیقشونه. پای درد و دلشون می‌شینه و کمکشون می‌کنه و خلاصه یه صفایی داره که این جماعت، می‌فهمن‌ش. ولی عمراً با بالادستی‌ها و مدیران و خلاصه با اونایی که توی اصطلاح "آقایان" خونده می‌شن، از این صنما نداره. همون چیزی که باعث ارتقاء شغلی و مدیریتی افراد می‌شه!

اون روز همش با خودم فک می‌کردم که دوس دارم اینطوری که بابام هس، باشم یا نه. اگه دوس دارم، اصلاً می‌تونم اینطوری باشم یا نه ...

+ نوشته شده در  2010/1/14ساعت 10:5  توسط مهدی  | 

بسم‌الله


چند هفته پیش، سعادت آباد : صندوق عقب ماشین خاله‌ی محترم رو جلوی در خونه توی روز روشن، دزد زد.

هفته قبل، فلکه دوم صادقیه : محسن اومده بود پیشم، که جلوی درِ مدرسه تو روز روشن، پرشیای پدرشو دزدیدن.

پریروز رفتم انجمن، که با بچه‌ها عربی کار کنم؛ می‌بینم خانم بناساز و بقیه خیلی دمق هستن. می‌پرسم، می‌گن صبح دزد اومده و کلی چیز میز برده. اینم از دروازه غار!

پ‌ن- وقتی دزد به آدم می‌زنه، 2 تا حس بد پیدا می‌کنی؛ یکی حس فقدان دارایی، اون یکی حسِ لطمه دیدن "امنیتِ خاطر"ت.

+ نوشته شده در  2010/1/11ساعت 9:11  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

 بعضی از ویژگی‌های انسانی این سعادت رو پیدا می‌کنن که در قالب یک انسان در بیایند؛یا به عبارت دیگر، بعضی انسان‌ها تجسم یک ویژگی انسانی می‌شوند. مثل قمرِ منیرِ هاشمی که حق وفا رو ادا کرد . . .

پ‌ن- ... من به نرخ روز زندگی نمی‌کنم

من به نرخ روز

نان که هیچ

آب هم نمی‌خورم

همچنان که ماه هاشمی‌تبارِ من نخورد

در کویر کربلا

در بلوغ تشنگی

در کنار رودخانه‌ی فرات ...

قادر طهماسبی (فرید)-از کتاب دادخواست-به کوشش امید مهدی نژاد و محمد مهدی سیار

+ نوشته شده در  2009/12/26ساعت 23:23  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

"ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...
ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد."

پ‌ن- این را به نقل از نور و نار عرفان نظر آهاری آوردم. تمام کتاب‌هاشو دوست دارم.

+ نوشته شده در  2009/12/24ساعت 15:20  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

پدرام مي‌گفت از وقتي فهميدم صورتم با سيرتم، نمي‌خونه، تصميم گرفتم سيرتم هم مثله صورتم شه. هرچي کردم نشد. بعدش، صورتمو با سيرتم ميزون کردم! حالا حس بهتري دارم.

پ‌ن1- يکي از رفیقای قديمي، بهش گفته بود: به به آقا پدرام! دکوراسيونو عوض کردي!

پ‌ن۲- پیوندها رو هم به روز کردم.

+ نوشته شده در  2009/12/22ساعت 10:1  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد    خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست    که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای    فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان    نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی    ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت    ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری    که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ    به یادگار نسیم صبا نگه دارد

پ‌ن- با سرویس Transliteration گوگل، پینگیلیش نوشتن ممنوع !

 

+ نوشته شده در  2009/12/21ساعت 10:59  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

" شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
  روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم."

قطعه‌ای از شازده کوچولو ترجمه شاملو

+ نوشته شده در  2009/12/20ساعت 10:8  توسط مهدی  | 

بسم‌الله


بس که سنگین است بار گریه‌ها بر دوش چشم

جان فریادی ندارد مردمِ خاموش چشم

راست می‌گویم، مرا با نور و ظلمت کار نیست

بسته‌ام بر جمله خواهش‌های جان، آغوش چشم

تا بیاسایم در این هنجار و ناهنجارها

- کرده‌ام یک کشتزار پنبه را در گوش چشم

روستایی‌تر از آن هستم که در شهر شما

با نگاه چشم مخموری شوم مدهوش چشم

من زبانی سرخ دارم با سر سبزی که هست

در چنین هنگامه زیر سایه سرپوش چشم

چشم بیدارم به راه کاروانی نیست نیست

از صدا افتاده در من دیگر آن چاووش چشم

پلک می‌بندم، سوارِ خسته پیدا می‌شود

اشک می‌تازد به روی شیشه منقوش چشم

میهمانی خواهم از ویران‌ترین دل تا شبی

میزبان او شوم در خانه مفروش چشم

محمد علی بهمنی

پ‌ن : سارا گلزاری هم بالاخره به دنیا اومد!

سارا و باباش



+ نوشته شده در  2009/12/12ساعت 16:58  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

چند روز پیش طرح‌هایی تحت عنوان شرق و غرب دیدم که به نظرم خیلی جالب اومد. طراح باسلیقه شرق و غرب یک گرافیست چینی است به نام Yang Lio که در آلمان و انگلیس تحصیل کرده و نمایشگاه‌ها و جوایز متعددی در آلمان و سایر کشورهای دنیا داشته. اینجا می‌تونین گفتگوشو بخونین. توی این طرح‌ها، رفتار شرقی‌ها و غربی‌ها در یک موضوع اجتماعی یا فردی مقایسه شدن. حتماً با دیدن طرح‌ها می‌تونین حدس بزنین که رنگ قرمز مربوط به شرق و آبی مربوط به غربه. شاید قرمز پرچم چین و آبی پرچم اتحادیه اروپا الهام‌بخش بوده!

توی صف :

توی رستوران :

وقت‌شناسی :

طرح‌های مربوط به برخورد با مشکلات و رئیس رو هم می‌تونین ببینین.

پ ن - این روزها با بیماری موسوم به آنفلوآنزای نوع A خفیف، درگیرم. خدا نصیب هیشکی نکنه!

+ نوشته شده در  2009/12/8ساعت 17:33  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

فیلم "زندگی دیگران" با نام آلمانی Das Leben Der Anderen و نام انگلیسی The Lives Of The Others یکی از بهترین فیلمایی بود که دیدم. داستان از این قراره که وایسلر (با کد شناسائی: HGW XX/7)، بازجوی ارشد اشتازی، پلیس امنیت جمهوری دمکراتیک آلمان و یکی از طرفداران معتقد به حکومت سوسیالیستی آلمان شرقیه. اون مأمور زیر نظر گرفتن زندگی درایمن یک کارگردان تئاتر می‌شه که رئیسش، به توصیه وزیر فرهنگ آلمان شرقی،ماموریت یافتن مدرکی مبتنی بر «ناهنجاری» گئورگ دریمن را بهش محول می‌کنه. تیمی ویژه از مامورای اشتازی با گذاشتن وسایل شنود در تمامی نقاط خانه درایمن شروع به شنود زیر نظر وایسلر می‌کنند. با شروع شنود و کنترل نامحسوس خونه‌ی درایمن، وایسلر با رازهای نهفته درباره مسائل پیرامونی درایمن و دوست دخترش و همچنین مقاصد وزیر فرهنگ در از میان بردن درایمن و همچنین واقعیت‌های نهفته در نظام‌ دیکتاتوری آلمان شرقی (DDR) رویرو می‌شه که باعث فروریختن تمامی باوراش به سیستم فاسد حکومت پلیسی و تحول عقیدتی گسترده در عقاید و رفتارش می‌شه. کادرهایی که توی این فیلم به تصویر کشیده می‌شن، به کمک روایت جذاب یک درام انسانی میان تا تمام 137 دقیقه فیلم کشش بالایی داشته باشه. توی این فیلم می‌تونی یکی از بهترین بازی های یک بازیگر رو در نقش مأمور امنیتی ببینی. شاید مهم‌ترین حُسن زندگی دیگران در نمایش واقعی تحول تدریجی یک مأمور کارکشته امنیتی که خونه و زندگی و منش سرد و بی‌روح و ماشینی‌ش حالتو به هم می‌زنه به انسانی باوجدان و فداکار باشه به طوریکه در انتهای فیلم بیننده اونو شایسته تقدیم کتاب "سوناتی برای یک آلمانی خوب" می‌دونه. 

ترجمه زیر توسط آقای ربیعیان عزیز از یادداشتی به قلم laure thomas درباره این فیلم منتشر شده :

 

زندگی دیگران از آن فیلم‌هایی است که در معرفی‌اش خیلی ساده می‌گویند:" حتما باید ببینید." برهه‌ای رشک انگیز از زندگی در یکی از حداقل فضاهای مطلوب را تصویر می‌کند: آلمان شرقی کمونیستی زیر نظر پلیس مخفی (stasi). در واقع، آنچه در این زندگی باارزش است (عشق و خلاقیت هنری) رفته رفته به واسطه‌ی رژیم تباه می‌شود. همه چیز بسته به میل مردی است که فهمیده چگونه این زندگی باارزش در مقابل همه‌ی پیش داوری‌های اولیه‌اش قرار دارد تا از آن محافظت کند.
فیلم این کارگردان جوان شما را به اواسط سال‌های 1980 می‌برد. فلوریان هنکل فن دونرسمارک در 1989 وقتی دیوار برلین فرو ریخت، باید شانزده ساله باشد. سقوط کمونیسم و اتحاد دوباره‌ی آلمان مهم‌ترین وقایع پنجاه سال اخیر اروپا هستند. این رویداد مهم روی فلوریان جوان باید چه تاثیر شگفتی گذاشته باشد. روشن است که تماشای "زندگی دیگران" باید مدت‌ها پرسش‌هایی از این قبیل را در ذهنش برانگیخته باشد: زندگی مثل آن طرف دیگر باید چطور باشد؟ مردم چطور کنار آمدند؟ چطور ماندند و ارتباط برقرار کردند؟ چطور شوق آزادی را در خودشان سرکوب کردند؟

وایسلر صفحه تقدیم کتاب "سوناتی برای آلمانی خوب" نوشته درایمن رو که به 7/HGW XX (خودش) تقدیم شده، می‌بینه.

Das Leben der Anderen [زندگی‌های دیگران] ( که به تسامح زندگی دیگران و مفرد ترجمه می‌شود) درباره‌ی زندگی نمایشنامه نویسی سوسیالیست، گئورگ درایمن (سباستیان کخ)، " تنها نویسنده‌ی غیر برانداز آلمان شرقی"، و معشوق بازیگرش کریستا_ماریا زیلاند (مارتینا گدک) است. آنها دیگرانند و این زندگی آنهاست. پس زمینه‌ای که از زندگی آنها در جمهوری دموکراتیک آلمان (DDR) دیده می‌شود بی‌همتاست: هوپتمان گرد ویسلر (اولریش موهه)، مامور پلیس مخفی، از سوی وزیر فرهنگ دستور دارد در مورد زندگی آنها جاسوسی کند. این عامل حکومت فاسد و کثیف کریستا_ماریا را دوست دارد و امیدوار است که خود را از شر رقیب عشقی که زندگی نمایشنامه نویس را زیر نظر پلیس مخفی قرار داده خلاص کند.
عملکرد "لازلو" (اشاره به a clin d`oeil [چشمک] به رقیب عشقی بوگارت در "کازابلانکا") ویسلر را وارد زندگی زناشویی گئورگ و کریستا_ماریا می‌کند، و نشان می‌دهد که مقامات آلمان شرقی چگونه شنود می‌کردند. همکار ویسلر که شب‌ها ایستگاه شنود را به راه می‌اندازد، می‌گوید:" ترجیح می‌دهم جاسوسی هنرمندها را بکنم..."، و در واقع نشان می‌دهد که زندگی هنرمندان مطلقا هوس انگیزتر از افسران پلیس مخفی است که اغلب منفور و بیمناک بودند.
ویسلر قبل از اینکه بفهمد عاشق می‌شود. نه تنها به واسطه‌ی جذابیت مارتینا گدک، بلکه به واسطه‌ی خود "لازلو" و زندگی فرهنگی زوجی که با دوستان و امور هنری روزگار می‌گذرانند. اما آنچه بیشتر مایه‌ی حسرتش می‌شود، به جای دلسردی از فساد ارکان رژیم، ایمان شاعرانه‌ی درایمن به سوسیالیسم است. برای اینکه این شیوه بتواند اثر بگذارد نوشتن او بیشتر امیدبخش است تا سرکوفته. وقتی دنیا در برابرشان فرو می‌ریزد، که مقدر است، بازیگر دوست داشتنی هم فرو می‌ریزد، همان که موهه تحت تاثیرش قرار گرفته و از او حمایت می‌کند. بازی این مرد بسیار تاثیرگذار است؛ فقط با تغییرات جزئی در چهره، بیشتر اوقات احساسات خود را درباره‌ی این زوج در حد مجاب کردن ابراز می‌کند.
و همین است که فیلم را تاثیرگذار می‌کند. همین کانون تراژدی است که می‌تواند شخصیت‌های تک بعدی را رنج دهد و در مقابل، آنها را کاملا بپرورد: گریه می‌کنند اما می‌خندند، یاس و اشتیاق را احساس می‌کنند، با هم و کنار همند اما مفلوک و تنها، اندوه می‌خورند و عصیان می‌کنند، و می‌میرند و زندگی می‌کنند. پایان خوش هالیوودی در کار نیست، اما فیلم در احساسی از ایمان به انسانیت پایان می‌گیرد، و حتی می‌توان گفت پیروز می‌شود؛ سرانجام غل و زنجیرها می‌شکند.

پ‌ن1- یادداشت مهتاب ساوجی رو هم راجع به این فیلم اینجا بخونین.

پ‌ن2- امروز علی گفت کسی که تو این فیلم نقش "وایسلر" رو بازی می‌کرد، بر اثر سرطان فوت کرده.

+ نوشته شده در  2009/12/2ساعت 11:25  توسط مهدی  | 



What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com
پ‌ن- یه لینکدونی گودری اضافه کردم پایین پیوندها؛ عنوانش رو هم گذاشتم "به‌روز شده‌ها". از مزایای این لینکدونی این که هرلینکی که آپ می‌شه، بالاتر قرار می‌گیره و اگه مکان‌نمای موس رو روی هر لینک قرار بدین، عنوان آخرین پستِ اون لینک رو نشون می‌ده. اگه بخواین شما هم می‌تونین با یه اکانت گوگل و یه سری کارای دیگه، لینکدونی گودری داشته باشین.
+ نوشته شده در  2009/11/30ساعت 10:35  توسط مهدی  | 

بسم‌الله
چند روز پیش، شماره سی‌ام ماهنامه سپیده دانایی منتشرشد. تا اسفند سال گذشته مدیر بازرگانی و توسعه ماهنامه بودم، ولی مجموعه دستخوش تغییراتی شده بود که از آن تاریخ به بعد تنها دبیر بخش کارآفرینی‌اش هستم. شاید بعدها برای اطلاع بعضی رفقا، تحلیل خودم رو از شرایط اون روزها و امروز مجله، اینجا نوشتم ولی فعلاً که دل و دماغ این کار رو ندارم. ازم خواستن -از همه کسانی که روزی توی سپیده کار می‌کردن و می‌کنن خواسته بودن- که به مناسبت شماره ۳۰ ام، یادداشتی بنویسم. از بچه‌های سابق فقط من و محمد گلزاری نوشتیم که چند روز پیش چاپ شد. دیدم بد نیست اون مقاله رو اینجا بیارم و تحلیل دوستان آشنا با سپیده رو بدونم. تقدیم به محمد ، احسان ، مصطفی و ...

روی جلد شماره 30

 "وقتی سپیده دانایی در اردیبهشت 1386 به عنوان ماهنامه ای روانشناسی با مدیر مسوولی دکتر محمود گلزاری در افق رسانه های مکتوب کشور طلوع کرد، به سرعت توانست جای خود را در حوزه علوم اجتماعی، روانشناسی، فرهنگ و آسیب های اجتماعی بیابد و مسیر رشد خود را بپیماید. به دلایلی که ذیلاً اشاره می شود، این استقبال غریب نبود. مجله سپیده دانایی علاوه بر بهره مندی از مدیریت و نگاه تجربه مند، عقل پسند، اعتدال گرای دکتر گلزاری که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/11/24ساعت 15:16  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

پارسال زمستون با بر و بچ کودکانِ کار رفتیم افجه. می‌خواستیم کوهنوردی کنیم ولی بیشتر برف‌بازی شد تا کوه‌نوردی! نمی‌دونستم عکساشو انجمن گذاشته تو گالریش؛ امروز که فهمیدم، هوس کردم یکی از عکسای یادگاری‌شو بذارم اینجا. این عکسو نثار گرفته. یکی از بچه‌های انجمن که دیگه واقعاً حرفه‌ای شده.

ردیف پائین از راست : قدرت، من، آنیتا، خانم محمدی، خانم اسماعیلی، محمد، ...، فرخنده

+ نوشته شده در  2009/11/22ساعت 10:50  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

 پس از حدود ۸ ماه غیبت، بالاخره اومدم.

اگه خدا بخواد، دیگه هستم.

توی پست بعدی می‌گم این ۸ ماه چیکارا کردم.

+ نوشته شده در  2009/11/17ساعت 16:48  توسط مهدی  | 

بسم‌الله

ظاهراً سال 87 هم با همه گند و گ...ش، داره شرشو کم مي‌کنه. قطعاً واسه هرکي يه جوري بوده؛ براي بعضيا سرآغاز خوشبختي و براي بعضيا هم هموني که اول گفتم. نمي‌شه صفر و صد نگاه کرد؛ واسه بعضيا هم يه سال مثل سالاي قبل. نمي‌دونم ولي گاهي اصلاً نمي‌تونم معنيه "گهي زين به پشت و گهي پشتِ زين" رو بفهمم؛ گاهي پريود زمانيِ زين به پشت بودن اونقدر طولاني مي‌شه که پشت زين بودنو در مورد خودت منتفي مي‌دوني!

پ‌ن‌1- در مورد پست مثبت هيژده قبلي، ايشالا بعد از عيد قسمت دومشه مي‌نويسم.

پ‌ن‌2- مي‌گن گاهي طناب در آستانه پارگي قرار مي‌گيره، تا تو امتحان بشي؛ ولي پاره نمي‌شه. کمي آن‌طرف‌تر از آستانه پارگي‌ام!
+ نوشته شده در  2009/3/17ساعت 13:11  توسط مهدی  | 


بسم‌الله

طرح موضوع :

چه دختر چه پسر، باید قبل از ازدواج، تکلیفمونو با غریزه جنسی و شیوه برخورد باهاش، روشن کنیم. به عبارتی، سعی کنیم رفتارها، احساسات و عکس‌العملهای برخاسته از غریزه جنسی خودمون رو خوب بشناسیم و درباره‌ش تحلیل داشته باشیم. براساس این شناخت و تحلیل هم بتونیم رفتارهای مناسب و برنامه‌ریزی شده در قبالش داشته باشیم. به طور مثال آدمایی که اعتقادات مذهبی دارن، می‌دونن که اسلام اجازه هیچگونه رابطه‌ جنسی رو قبل از ازدواج نمی‌ده. بنابراین افرادی که پایبندی‌های مذهبی دارن باید کلاً قید این موضوع رو تا قبل از ازدواج بزنن. موضوع مورد اختلاف اینجاس که از اون ‌جا که غریزه جنسی قوی‌ترین غریزه انسانه، وقتی برخی مقدمات فراهم بشه، بیشتر اوقات نمی‌شه جلوی برقراری رابطه جنسی رو گرفت. بنابراین منطقیه که بايد از کارایی هم که زمینه رو برای ارتباط جنسی پیش میارن پرهیز کرد؛ مثل چشم‌چرونی، دیدن فیلمای سـ.ـوپـ.ـر و ... حالا حرف من اصلاً این نبود. می‌خاستم بگم این ایده‌ای که می‌گن تنها راه ارضای غریزه جنسی، ازدواجه، پس به سرعت ازدواج کنین! مخالفم. این ایده باعث می‌شه بیشتر پسراي مذهبی، ازدواج رو توی رابطه جنسی خلاصه ببینن. چن سال هم که از ازدواجشون گذشت و اون کف‌کردن اوليه، خوابيد! ممکنه برن سراغ بازار آزاد! گفتم ممکنه!

تا بعد ...

+ نوشته شده در  2009/3/3ساعت 15:0  توسط مهدی  | 


بسم الله

مدتي قبل، وقتي فهمیدم استادِ سنتورم تو کنسرت علیرضا قربانی شرکت می‌کند، تصمیم گرفتم هرطور شده شرکت کنم. چون هم صدای قربانیو دوست دارم، هم استادمو! خلاصه با محمد و همسرش رفتیم تالار وحدت. برنامه به همت بنیاد رودکی و به عنوان بزرگداشت رودکی برگزار شده بود. به خاطر همین، اشعار همه تصنیف‌ها از رودکی بود. صدای قربانی به همراه عود، رباب، ضرب، سنتور، نی، تار و کمانچه و حتماً شعرای منحصر به فرد رودکی شب خوبی رو فراهم کرد. اصلاً شاید این کنسرت باعث شد ایمانم به رودکی چندین برابر بشه. چشمم دنبال استادم پشت سنتور می‌گشت که فهمیدم استاد رباب می‌نوازند. صدای وزوز یکی از بلندگوها در اوج آواز و تحریرهای خواننده، امتیاز کنسرتو نصف کرده بود. دو تا خانوم پشت سر من نشسته بودن.‌ یکیشون قبل از شروع برنامه گفت: آقا شما یه کم سرتو خم کن، تا ما هم بتونیم ببینیم. منم قبول کردم و تا نصفه‌های کنسرت، همینجوری خمیده و خموده! نشسته بودم. وسطای برنامه، برگشتم یه نگاه به عقب کردم. دیدم اون یکی خواب خواب!! اینم از عوارض موسیقی سنتی!

پ‌ن- بعضی از ابیاتی که توی تصنیف از رودکی خونده شد:

به روز نیک کسان گفت، تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است
-
شنیده ام بهشت آن‌کسی می‌تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
هزار کبک ندارد دل یی شاهی
هزار بنده ندارد دل خداوندی
-

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند روزی اهل سوال

تورا که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست
مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال

علی اکبر داداش زاده در کنار علیرضا قربانی

آقای علی اکبر داداش زاده (استاد سنتورِ من) در کنار آقای علیرضا قربانی

اینجا و اینجا می‌تونین بقیه عکسا رو بینین.

+ نوشته شده در  2009/3/2ساعت 10:2  توسط مهدی  | 

بسم الله

یه بار اینجا راجه به مصیبت‌هایی که ذهن و روح و دیدگاه‌های آدمو شخم می‌زنه، حرف زدم. اومدم تو ادامه‌ش بگم که در مواجهه با اون‌جور مسائل و اتفاقات، دو حالت اتفاق میفته: یا تو جا می‌زنی و می‌شی یه آدمه دیگه، که همه اصول و اعتقادات و دیدگاهاشو از دست می‌ده یا اینکه نه، تو با چنگ و دندون ذهنیتای درست و بنیادیتو نگه می‌داری و بقیه دیدگاهات هم تعدیل و بازتولید می‌شن. توی حالت دوم که به نظر میاد بهتره، نباید انتظار داشته باشی این آدم ذهن و روح مرتب و رفرش و صددرصد بانشاطي براش مونده باشه. به هر حال روح و روانش یه سری آسیب، هر چند جزئی می‌بینه. مثلاً کوه به چی معروفه؟ به استقامت و پایداری و محکم بودن. این که کوه با گذشت هزاران سال، هنوز هست، مهمه؛ وگرنه همه‌مون توی جغرافیا خوندیم که کوه ها در اثر آب و باد و باران، دچار فرسایش و تغییر شکل می شن!

پ‌ن- شايد واسه همینه که معتقدم آدمی که خیلی رو خط‌کش راه می‌ره و هیچ عیب و ایرادی توی تفکرات و رفتارش نمی‌بینه، حتماً یه جای کارش می‌لنگه!

+ نوشته شده در  2009/2/25ساعت 1:23  توسط مهدی  |